رمان

داستان پنجم به نوشته ریوان

من مجید هستم.
یه پسر سرزنده بودم که توی خونه، زیر سایه‌ی پدر و مادرم زندگی می‌کردم.
زندگی خوبی داشتیم، و مثل تمام زندگی‌ها، توی خونه‌ی ما هم گاهی صدای داد و بیداد بلند می‌شد.
اما باز هم دور هم جمع می‌شدیم. شام‌هامون کنار هم بود، حتی اگه دلخور بودیم.
پدرم سخت‌گیر بود، از اون مدل مردایی که می‌گفت: “مرد باید زود مستقل بشه، کار کنه، تو خیابون رشد کنه نه پشت نیمکت مدرسه.”
مامانم اما یه‌جور دیگه فکر می‌کرد. با اینکه همیشه ساکت و خونسرد به نظر می‌رسید، وقتی بحث من می‌شد، آتیش می‌گرفت. می‌گفت: “مجید باید دانشگاه بره. باید از این خونه و این فضای بسته بیاد بیرون. آینده‌اش از حالا ساخته می‌شه.”
اون موقع‌ها فکر می‌کردم این دعواها همیشگی‌ان و یه بخشی از زندگی‌ هستن.
یه روز صداها میاد پایین، یه روز میره بالا،
تا اون شب!
شبی که دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نشد.
اون شب، هوا گرفته بود.
من توی اتاقم بودم، هدفون توی گوشم، اما صدای اونا از دیوار رد می‌شد.
پدرم داد زد:
_تا کی می‌خوای نازشو بکشی؟ هی مدرسه، مدرسه! مدرسه سیرش می‌کنه؟ یه پسر باید بلد باشه نون دربیاره، نه فرمول حفظ کنه!
مامانم این‌بار صداشو بالا تر برد:
_اون نوجوونه! هنوز بچه‌ست! تو نمی‌فهمی؟ هنوز وقت داره برای کار کردن! تو از چندسالگی سر کار رفتی؟ نتیجه‌ش چی شد؟ این‌همه تلخی، این‌همه فشار؟ می‌خوای همونو سر مجیدم دربیاری؟
بیرون رفتم‌ و هاج و واج نگاهشون میکردم تا شاید خجالت بکشن و تمومش کنن.
اما پدرم به سمت آشپزخونه قدم برداشت.
دستش رو روی پیشونیش گذاشت و نفسشو محکم بیرون داد.
_تو فقط بلدی حرف بزنی، نه زندگیو می‌فهمی، نه مرد ساختن از پسرُ! ببین پسرای مردم ،سر کوچه دارن مغازه می‌گردونن، اون‌وقت این نشسته تا کلاس کنکورش تموم شه!
من همون‌طور خشکم زده بود.
قلبم تند می‌زد.
این بحث‌ها برام عادی شده بود، اما این‌یکی یه جور دیگه بود، یه چیزی تو هوا بود که معمولی نبود.
مامانم رفت سمت اُپن، لیوانی که دستش بود رو محکم روی سنگ گذاشت.
_می‌خوای نابودش کنی؟ من نمی‌ذارم! مجید باید زندگیشو خودش بسازه، نه اینکه با عقده‌های تو شکل بگیره!
پدرم طرفش برگشت.
صدای قدم‌هاش روی سرامیک‌ها تند و سنگین بود.
دستاش رو مشت کرده بود.
چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد. یه نگاه سرد و پر از خشمی که معلوم بود فقط مال اون لحظه نیست.
مامانم هم ساکت شد.
اما این سکوت،طوفان قبل از انفجار بود.
همه‌چیز تو چند ثانیه اتفاق افتاد.
مامانم به آشپزخونه رفت و خودش رو مشغول تکه کردن مرغ کرد‌.
چشم‌هاش قرمز شده بود. از حرص، از بغض، از سال‌ها جنگیدن بی‌نتیجه.
پدرم جلوتر اومد، حالا فقط نیم‌متر فاصله بینشون بود.
با صدایی خفه گفت:
_تو همیشه فکر می‌کنی که می‌دونی چی درسته، ولی تو هیچی نمی‌فهمی. نه از زندگی، نه از مرد ساختن.
مامانم یه آن عقب رفت، چاقو رو دستش گرفت.
نمی‌خواست بزنه… نمی‌خواست بکشه.
فقط می‌خواست بند این لحظه رو پاره کنه.
فریاد زد:
«خفه شو!»
و چاقو رو پرت کرد.
همه‌چی آروم شد.
اون‌قدر آروم که صدای قطره‌ی آبی که از شیر می‌چکید، شنیده می‌شد.
پدرم یه قدم عقب رفت.
دستشو گذاشت روی سینه‌ش.
چاقو درست خورده بود وسط قلبش.
با تعجب به مامان نگاه کرد،به من،
و بعد افتاد.
نه جیغ، نه فریاد.
فقط سکوت!
سکوتی سنگین‌تر از هر داد و بیدادی که تو این خونه شنیده بودم.
مامانم زانو زد. دست‌هاش می‌لرزید:
_من… من نمی‌خواستم… خدایا نه… مجید… مجید کمک کن…
من سمتش دویدم. خون گرم، تند، و بی‌رحم، زیر بدنش پخش می‌شد.
اون شب، تموم شد. نه فقط برای بابام،برای همه‌مون.
همه‌چی مثل خواب بود، یا بهتر بگم، مثل یه کابوس که آدم توش گیر می‌افته و نمی‌تونه داد بزنه.
صدای آژیر آمبولانس و بعدش پلیس، مثل موجی بود که همه‌چی رو با خودش برد. همسایه‌ها جلوی در جمع شده بودن و یکی از همون‌ها زنگ زده بود.
من فقط نشسته بودم کنار جنازه‌ی بابام و مامانم، که دست‌هاشو روی سرش گذاشته بود و هی زیر لب می‌گفت:
_من نمی‌خواستم… من نمی‌خواستم…
پلیس‌ها وارد شدن. یه مأمور جوون ازم پرسید:
_چی شده پسر؟ این کارِ کیه؟
نگاهش کردم.
و بعد به مامانم نگاه کردم. چشم‌هاش از اشک خالی شده بودن. انگار توی همون چند دقیقه پیر شده بود.
یه لحظه، تمام سال‌هایی که برای من جنگیده بود، جلوی چشمم اومد و نمی‌دونم چرا، نمی‌دونم چطور، اما لب باز کردم و گفتم:
_من زدمش. با پدرم درگیر شدم… چاقو رو من پرت کردم.
صدای نفس مامانم برید. به سمتم برگشت، اشکاش تازه دوباره راه افتاده بودن:
_نه… نه مجید… تو نه!
اما پلیس دیگه شنیده بود. دستبند آورد.

منو بردن بازجویی، اتاق سرد اداره‌ی آگاهی، هزار تا سوال، هزار تا نگاه سنگین.
هیچ‌کس باور نمی‌کرد. منم اصرار می‌کردم.
تا اینکه چند روز بعد، نمیدونم چطوری دروغ من لو رفت.
وقتی حقیقت روشن شد، دیگه چیزی برای پنهون‌کردن نبود.
اون روز، مامان رو از خونه بردن .
از همون‌جایی که سال‌ها با عشق تمیزش کرده بود، با دستبند ازش بیرون رفت.
سرش پایین بود، لب‌هاش بی‌رنگ، نگاهش خالی.
تو راهروی کلانتری، وقتی از کنارم ردش کردن، زیر لب گفت:
_من فقط نمی‌خواستم تورو از دست بدم، مجید… همین!
چیزی نگفتم. نمی‌تونستم. دلم گرفته بود.
دادگاه زیاد رفتیم و من تنها بازمانده‌ی پدرم بودم و من به عنوان پسرش، رضایت دادم که مادرم اعدام نشه.
قاضی نگاهم کرد.
چیزی تو چشماش بود که انگار درد رو می‌فهمید.
بعد از چند هفته، رأی صادر شد.
مادر به چند سال حبس‌محکوم شد.
روز خداحافظی، توی اتاق ملاقات، مامان دستمو گرفت.
با چشمایی که همیشه برام پناه بودن، گفت:
_تو راهتو برو، مجید. درس بخون… تو حق نداری وسط این همه آوار، خودتم خراب بشی.
سرمو تکون دادم.
بغض داشتم. ولی دیگه گریه نمی‌کردم.
یه چیزی تو من بزرگ شده بود.
یه تلخی که آدمو آروم نمی‌کنه، اما بهش فهم می‌ده.
سری تکون دادم و گفتم:
_راهی برام نمونده که بخوام انتخاب کنم مامان…کاش اون شب یکم خودتو کنترل میکردی ،حالا هم بابا ندارم هم باید کار کنم که به قول بابا بلد باشم نون دربیارم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *