روایتی عاشقانه از زندگی بلاگری جوان که با هنر سفالگری و استوریهای روزانهاش دل مخاطبانش را میرباید. شبی، دلش از تنهایی و غصه پر میشود و ناخواسته رازهایش را با دیگران در میان میگذارد.
در همان لحظه، پسری در عالم مستی با او مزاح میشود و جملهای میگوید: «شوهر نمیخوای؟»؛ جوابی که دختر میدهد، جرقهی عشقی پرشور را در دل پسر میزند. او، برای رسیدن به معشوقش، از مازندران راهی شیراز میشود… اما آن دختر، چه تصمیمی میگیرد و این عشق به کجا ختم خواهد شد؟
دانلود رمان دختر شیرازی
قیمت اصلی 90.000 تومان بود.69.000 تومانقیمت فعلی 69.000 تومان است.
رمان «دختر شیرازی» نوشته مرضیه احسانیان یکی از رمانهای عاشقانه – هیجانی پرکشش است که از همان ابتدا با روایت روان و احساسات عمیق، مخاطب را جذب میکند. داستان حول شخصیت اصلی روایت میشود که طی یک مکالمه ساده و بیاهمیت در فضای مجازی، گرفتار عشقی عمیق و یکطرفه میشود. این عشق او را ماهها درگیر خود میکند تا جایی که برای دیدار معشوقهاش راهی شیراز میشود. اما موانع و غرور شخصیاش مانع رسیدن ساده به خواستهاش میشود و داستان وارد ماجراهایی هیجانانگیز و عاطفی میگردد. اگر به دنبال یک رمان متفاوت با فضای عاشقانه مدرن و لحظاتی پر از هیجان هستید، «دختر شیرازی» انتخابی عالی برای شماست.
| عنوان کتاب | دانلود رمان دختر شیرازی |
|---|---|
| نویسنده | مرضیه احسانیان |
| ژانر | عاشقانه – هیجانی |
| زبان | فارسی |
| فرمت | PDF – قابل دانلود |
چیکده ای از کتاب
اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأْساً و ناوِلْها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
شب بود .
تاریکی شب رو خیلی دوست داشتم چون من رو یاد خاطره ای مینداخت که برام قشنگ بود.
خاطره ای که شروع یه حس بود حسی که فکر میکردم وجود نداره و وجود داشت و اومد توی قلبم.
از اون شب یکسال میگذشت و اونشب من خوشحالترین آدم دنیا بودم.
بلند شدم و پشت پنجره ی هتل وایستادم و به آسمون نگاه کردم.چشمم به قرص ماه کامل که افتاد لبخند روی لبم نقش بست و یاد شبی افتادم که از سر بیکاری سربه سر دختر شیرازی گذاشته بودم.
اونشب دلش پر بود و توی استوری هاش از تنهایی هاش میگفت منم بی خوابی به سرم زده بود و خواستم خودم رو سرگرم کنم.
بهش پیام دادم “شوهر نمیخوای؟”
فکر نمیکردم جواب بده ولی
جواب داد:”امیدوارم عزیزترین کست تنهایی منو تجربه کنه”
اونشب تمام تنم سست شده بود و جوابش تنم رو لرزوند از خودم بدم اومد که بهش این حرف رو زدم و دلش رو شکستم .
نمیدونستم همون یه حرف با من کاری میکنی که عزیزترینم بشه خود اون دختر، اونم از پشت گوشی.
روزای اول نمیتونستم حسم رو باور کنم منی که یه محل ازم حساب میبردن منتظر بودم فقط یه استوری بذاره و من ببینمش.
دیدن چشم هاش آرومم میکرد و تا به خودم اومدم دیدم قلبم برای دختری میتپه که خیلی ازم دوره.
از اون شب به بعد دیگه بهش پیام ندادم و حالا بعد از یکسال تجربه ی عشق یکطرفه، قرار بود برم توی نمایشگاهش و برای اولین بار ببینمش اما به اسم مشتری.
انقدر مغرور بودم که کسی از من خوشش نمیومد حتی دخترخاله م که از بچگی ما رو به اسم هم کرده بودن من رو پس زد و منم از خدام بود.
هیچوقت فکرش رو هم نمیکردم یه دختر اون هم با فاصله ی زیادی بتونه کاری کنه که به خاطر یه نمایشگاه ساده ،برم دیدنش.
تا صبح خواب به چشمم نیومد و صبح خیلی زود،بلند شدم تا خودم رو آماده ی رفتن کنم.
پیراهن طوسی رنگم رو که تازه از اتوشویی گرفته بودم تنم کردم و با کت و شلوار مشکی یه جنتلمن واقعی شدم.
موهامرو به بالا شونه زدم و بیرون رفتم.
دل توی دلم نبود نمیدونم چطور میتونستم اون حجم از استرس رو تحمل کنم ولی باید تحمل میکردم.
گوشیم رو برداشتم و آدرس دقیق رو نگاه کردم و به راه افتادم.
خیابون های شیراز هنوز خلوت بود و خیلی زود راه افتاده بودم ولی برای منی که ماهها بود منتظر رسیدن این روز بودم اهمیتی نداشت.
بالاخره به محل نمایشگاه رسیدم .
جلوی در یه تابلو بود که مشخص میشد مکان نمایشگاه اونجاست.ولی معلوم میشد هنوز کسی نرفته و من همباید یکم تحمل میکردم و زود وارد نمیشدم….
توی ماشین لم داده بودم و رفت و آمد دخترها رو نگاه میکردم که یکدفعه یه ماشین وایستاد .
وقتی پیاده شد متوجه شدم خودشه.
قلبم یه طوری میزد، نفسم توی سینه حبس شده بود و انگار قلبم توی سینه نبود و نفسم به سختی بالا میومد.
کسی که هر روز از پشت گوشی میدیدمش و قلبم براش میزد حالا جلوی روم قدم میزد با بقیه حرف میزد تا کارهاش درست پیش بره.
کاش میشد جلو میرفتم و بهش یه چیزی میگفتم ،کاش میتونستم بدون مقدمه جلو برم و بهش بگمچقدر توی خیالم باهاش زندگی کردم.
دستم رو به دستگیره ی در گرفتم تا پیاده بشم که یه دفعه متوجه یه بنر شدم که تازه داشتن نصب میکردن و روش نوشته بود”ورود آقایان ممنوع ”
با دیدن اون بنر شوکه شدم .
باورم نمیشد! این همه راه اومده بودم و اجازه نداشتم برم توی اون نمایشگاه؟
عصبی ضربه ای به فرمون زدم و توی ماشین موندم.
خانوم ها تند تند میوندن و من غرورم اجازه نمیداد بین اونهمه خانوم بخوام به زور وارد نمایشگاه بشم.
یه دختر رو جلوی در گذاشته بودن که نگهبانی میداد و هر مردی که میخواست وارد بشه جلوش رو میگرفت .برام خیلی زور داشت منی که اینهمه راه از مازندران،فقط به خاطر دیدنش اومدم نتونم ببینمش.
با خودم کلی کلنجار رفتم و بعد پیاده شدم و سمت نمایشگاه رفتم.
قبل من چندتا دختر وارد شدن و همون دختری که دم در بود تا من رو دید و گفت:
_آقا کجا؟
_اومدم نمایشگاه خانوم صدف شیرازی
خندید و گفت:
_خانوم صدف شیرازی با آقایون میونه ی خوبی ندارن بفرمایید!
_ولی من میخوام ببینمشون کارشون دارم
دستش رو سمت تابلو گرفت و گفت:
_خداروشکر دوتا چشم بینا دارین اینجا چی نوشته؟
_دیدم خانوم !ولی نمیشد همین رو توی استوری هاشون میگفتن که من اینهمه راه نیام؟
ابروهاش رو بهم کشید و گفت:
_اوه اوه خب دو دقه برگرد
با عصبانیت گفتم:
_دو دقه؟میدونی من از کجا اومدم؟
پوفی کرد و گفت:
_از کجا؟
خیلی جدی وایستادم و با صدای بلند گفتم:
_من از مازندران اومدم اینجا..فقط به خاطر این نمایشگاه!
چشمهاش رو درشت کرد و گفت:
_شوخی میکنید؟
_مگه من با شما شوخی دارم خانوم؟
صدام بلند بود که یه دفعه پرده ی جلوی در کنار رفت و خانوم صدف شیرازی،بیرون اومد.
قلبم تکون خورد و به صورتش خیره شدم.چقدر خوشگل تر از پشت گوشی بود.
چشمهای عسلیش رو، به صورت من انداخت و
آروم گفت:
_چه خبرتونه آقا؟؟





نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.