این داستان اجتماعی روایت زندگی دختری هجدهساله است که ناگهان همهچیز در زندگیاش زیر و رو میشود. شبی فرا میرسد که پدرش به خانه بازنمیگردد و کمی بعد خبر هولناکی به آنها میدهند؛ پدر متهم شده که پسری جوان را به قتل رسانده است. خانواده در شوک فرو میروند و پدر از پشت پرده پیغام میفرستد: هیچکس حق ندارد دنبال ماجرا برود.
اما دختر برخلاف همهی هشدارها، تصمیم میگیرد حقیقت را پیدا کند. او به عنوان پرستار مادربزرگ آن پسر جوان وارد خانهی خانوادهی مقتول میشود؛ جایی که هر نگاه، هر سکوت و هر رفتار میتواند راز تازهای را برملا کند. مسیری پر از ترس، کشمکش و حقیقتهای ناگفته آغاز میشود…
رمان صوتی لحظه دیدار اثر مرضیه احسانیان
در رمان صوتی لحظه دیدار اثر مرضیه احسانیان، شما با لحظات گرم و پر احساس یک خانواده ایرانی آشنا میشوید. داستان با یک جمعهی آرام شروع میشود؛ وقتی که کنار باغچه نشسته و به گلهای شمعدانی آب میدهید، در حالی که غروب آرام کمکم فرا میرسد. اما این جمعه متفاوت است؛ پدر خانواده وعدهی رفتن به شهربازی را به فرزندانش داده است و حالا آماده یک روز پرهیجان هستند.
با لباسهای رنگارنگ، روسری و عطر دلنشین، شخصیت اصلی آماده میشود تا همراه خانواده به مسجد و سپس به شهربازی برود. شادی، هیجان و لحظات سادهی خانوادگی که در کنار پدر و مادر تجربه میشود، به زیبایی روایت شده است. اما در ادامه، اتفاقی غیرمنتظره فضای داستان را تغییر میدهد و خواننده را به دل هیجانات و احساسات شخصیتها میبرد.
«لحظه دیدار» داستانی است از عشق، خانواده، انتظار و هیجان؛ داستانی که شما را با خود میبرد و لحظه لحظهی زندگی شخصیتها را حس خواهید کرد. این رمان صوتی مناسب تمام کسانی است که به دنبال تجربهای شنیداری جذاب، احساسی و در عین حال هیجانی هستند.
| مشخصات | جزئیات |
|---|---|
| نام کتاب | لحظه دیدار |
| نویسنده | مرضیه احسانیان |
| ژانر | عاشقانه – هیجانی |
| نوع محصول | رمان صوتی |
| فرمت | فایل صوتی |
| زبان | فارسی |
| مدت زمان | بسته به فایل صوتی |
| موضوع اصلی | خانواده، عشق، هیجان |
| مناسب برای | علاقهمندان به رمانهای عاشقانه و هیجانی |
چکیده ای از کتاب
کنار باغچه نشسته بودم و به گلهای شمعدانی آب میدادم مادرم عاشق گلهای شمعدانی اش بود هوا نزدیکهای غروب بود و خبر از وقت اذان میداد غروب جمعه بود و قانون خانواده این بود نماز مغرب و عشا روز جمعه را در مسجد میخواندیم و بعد از کمی گردش به خانه برمیگشتیم ولی این جمعه کمی تفاوت داشت چند هفته بیشتر به آغاز مدارس باقی نمانده بود.پدرم به برادرانم دوقلویم که اولین سال تحصیلی انها بود قول داده بود به شهر بازی برویم و این جمعه قولش را عملی کرد با مادرم مرا صدا کرد و من آبپاش را گذاشتم وبعد لب حوض وضو گرفتم و آماده رفتن شدم.
چادر سفیدم که گلهای صورتی ریزی داشت را تا زدم و به همراه سجاده ای را که خودم گلدوزی کرده بودم داخل کیف گذاشتم .بعد سراغ لباسهایم رفتم شلوار جین آبی پر رنگ و مانتو سورمه ای را به تن کردم. روسری سورمه ای که حاشیه ای سفید داشت سرم کردم و در انتها عطر گل محمدی را به خود زدم و برای دیدار با خداوند آماده شدم.
همه آماده سوار بر ماشین پدر ،راهی مسجد نزدیک مسجد بودیم که صدای اذان بلند شد
نماز جماعت تمام شد بعداز ذکر و دعا به همراه مادرم به جایگاهی که ماشین پدرم بود رفتیم پدر و برادرانم زودتر آمده بودند و منتظر ما بودند همه سوار برماشین و راهی شهربازی شدیم
برادرانم خوشحال بودند و شعر میخواندند شهر بازی شلوغ بود و جای پارک کمی دیر پیدا شد پدرم مرد آرامی بود و من به داشتن چنین پدری افتخار میکردیم مهربان بود و دوست داشتنی بالاخره وارد شهربازی شدیم پدرم در یک مکان سرسبز زیر انداز را پهن کرد و ما نشستیم و بعد برادرانم را به سمت وسایل بازی برد
شب خوبی بود خوش میگذشت گرمای خانواده ام برایم عجیب لذت بخش بودوقتی پدرم و بچه ها برگشتند برای پدرم چایی ریختم وبعد گفتم:
-بابا؟
-جانم دخترم
-میشه امشب بریم رستوران
مادرم سریع روبه من گفت:
-غذا پختم ها
پدرم هم جواب داد؟
-قربون دست و پنجه تون مهری خانوم حالا فردا ظهر میخوریم یکبار این دختر از من چیزی خواست
عاشق پدرم بودم هیچوقت در جواب خواسته ام نه نمیگفت رابطه پدر دختری ما منحصر به فرد بود آغوش پدرم امن ترین جای دنیا بود گاهی شانه هایش را ماساژ میدادم و آرامش میگرفتم بوی تنش را دوست داشتم.آن شب تمام شد کاش تمام نمیشد.بعداز صرف شام به خانه بازگشتیم واز خستگی روی تخت افتادم و خوابم برد….
چندروز گذشت
هوا گرم بود وداخل حیاط منزل روی فرش حصیری نشسته بودیم بساط چای و میوه براه بود منتظر پدرم بودیم خانواده گرمی داشتیم هرشب قبل از خواب گل یا پوچ بازی میکردیم منو مادرم یک تیم بودیم و پدرم و برادرهای دو قلویم تیم دیگر.عقربه های ساعت نشان میداد پدرم دیر آمده تلفن به صدا آمد مادرم به سمت تلفن رفت نمیدانستم چه کسی پشت خط است فقط گونه های مادرم را میدیدم که خیس شد بعد تلفن را قطع کرد و به طرف ما امد وگفت پدرم امشب به خانه نمی آید وبه سفر رفته…
چشمانم را به مادرم دوختم حرفهایش را باور نکردم.مادرم سجاده اش را پهن کرد و تسبیح به دست رو به آسمان گریه میکرد.و من نمیدانستم چه اتفاقی در انتظار ماست.آن دو طفل معصوم از خستگی خوابشان برده بود.نزد مادرم رفتم سرم را روی زانوهایش گذاشتم وگفتم
-مامانم چی شده از بعد اینکه تلفن قطع شد فقط داری گریه میکنی معلومه یه چیزی شده
-نه عزیزم چیز مهمی نیست





نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.