روایتی عاشقانه و اجتماعی از دل زندگیهای ساده و پر از پیچیدگی.
قصهی دختری جواهردوز و پسری خیاط است؛ پسری که نسبتی عجیب و سنگین با خانواده دارد: او برادرِ هووی مادر دختر است.
احساسی میانشان شکل میگیرد، عشقی عمیق اما ممنوعه که سایهی سنگین قضاوتها و موانع خانوادگی روی آن افتاده است.
آنها میان رؤیاهای جوانی و واقعیتهای تلخ جامعه گرفتار میشوند.
آیا عشق میتواند پناهی باشد در برابر همهی سدها و نگاهها، یا اینبار هم سرنوشت انتخاب دیگری برایشان نوشته است؟
رمان پناهم باش
قیمت اصلی 70.000 تومان بود.39.000 تومانقیمت فعلی 39.000 تومان است.
رمان پناهم باش یکی از آثار پرکشش و احساسی مرضیه احسانیان است که در ژانر عاشقانه اجتماعی نوشته شده. این رمان با روایت زندگی دختری جوان و نقشی پررنگ از خانواده، عشق و تضادهای اجتماعی، مخاطب را با خود همراه میکند.
داستان با فضایی خانوادگی آغاز میشود؛ جایی که مشکلات پدر و مادر و درگیریهای درونی شخصیت اصلی، او را درگیر دنیایی پر از رنج و تنهایی میسازد. در این میان، عشق وارد زندگیاش میشود؛ عشقی که هم پناه و آرامش است و هم چالشی سرنوشتساز. نویسنده با قلمی روان، دیالوگهای واقعی و فضاسازی عاطفی، موفق شده روایتی پر از احساس، کشمکش و لحظات تلخ و شیرین خلق کند.
اگر به دنبال رمانی با داستانی پررمز و راز، شخصیتپردازی عمیق و موضوعات خانوادگی همراه با عشق و عاطفه هستید، پناهم باش میتواند انتخابی ارزشمند برای شما باشد.
| نام کتاب | رمان پناهم باش |
|---|---|
| نویسنده | مرضیه احسانیان |
| ژانر | عاشقانه – اجتماعی |
| زبان | فارسی |
| فرمت | PDF / نسخه الکترونیکی |
| مناسب برای | علاقهمندان به رمانهای اجتماعی و عاشقانه |
چکیده ای از کتاب
تو خواب عمیقی بودم خواب میدیدم تو یه دشت سرسبز قدم میزنم چه آب و هوایی…
یهو برگ یه درخت آروم صورتمو قلقلک میداد و مجبورم میکرد چشامو باز کنم چه لذتی داشت نمیخواستم بیداربشم.
بالاخره یهو چشامو باز کردم سینا با یه پر بالای سرم نشسته بود و باهاش صورتمو قلقلک میداد گفتم:
_ای تو روحت سینا داشتم خواب خوب میدیدم
سینا خندید و گفت:
_پاشو پاشو خواب بی خواب شب کلی مهمون قراره بیاد مامان دست تنهاست
عصبی شدم و گفتم:
_من دیشب تا 3بیداربودم پاشو برو
لحن صداشو عوض کرد و گفت:
_آبجی خوشگلم؟؟
با حالت گریه گفتم:
_سینا تورو خدا برو بزار بخوابم سردرد میشم
خیلی پر رو ادامه داد:
_یه صد داری قرض بدی یه هفته ای برمیگردونم
نیم خیز شدم و گفتم:
_همون صد قبلی رو قراربود برگردونی برنگردوندی
_2تاشو باهم میدم
_برو سینا
دراز کشیدم و پتو رو انداختم روی صورتم. سینا منو میشناخت بیشتر اصرار میکرد لجباز تر بودم واسه همین بلند شد رفت سمت در، همون طوری که زیر پتو بودم گفتم:
_تو کشو آخری، کتاب سبزه، وسط 2تا کتاب تو پاکت قهوه ای پول هست بردار.
برگشت و خندید:
_آخه این آدرسی که تو میدی تاصبح بگردم….
_سینا دیگه حرف نزن بزار بخوابم
سینا پاکت و که دید گفت:
_اووو چه همه پول داری200بردارم
رو مخم بود واقعا حوصله نداشتم گفتم:
_هرچی میخوای بردار فقط برو
_پس 500برمیدارم
بلند شدم و گفتم:
_پررو نشو دیگه
خندید و نمیدونم چقدر برداشت و رفت.
هرچی با خودم کلنجار رفتم خوابم نبرد بلند شدم یه نگاهی به خودم تو آینه انداختم.
موهای فرم وزوزی شده بود حموم لازم بودن با شانه صاف نمیشد همین طوری یه کلیپس زدم به موهامو رفتم بیرون از اتاق.
از پله ها پایین میومدم که صدای غرغر مامانم با سینا رو شنیدم:
_بچم شب تا صبح کوک میزنه تو میری پولاشو میگیری
_بهش پس میدم، حالا خودش حرفی نداره شما گیر میدین
سینا به جز برادر همه کس من بود و همونطور که از پله ها پایین، گفتم:
_چه خبره؟؟
سینا سرشو تکون داد و گفت:
_هیچی مامان خانوم دارن غر میزنن چرا از دخترشون پول گرفتم خدایا هیچ بنده ای رو شرمنده ی خواهرش نکن
به مامانم نگاه کردمو گفتم:
_موقعی که میخواستم برم آموزش جواهردوزی، منجق دوزی همین آقا سینا بود که بهم پول داد حالا وقت جبرانه
اشکای مامانم یهو ریخت قلب منم تکون خورد…….
سریع دستمو روی شانه های پهنش گذاشتم و گفتم:
_چی شده مامان
یه آه بلند کشید و گفت:
_امشب باباتون اون زنه رو هم میخواد بیاره
عصبی شدم و گفتم:
_چی؟؟؟ نگفتی نیار؟ نگفتی اونو چه به ما؟ آخه مادر من انقدر چیزی نگفتی که حالا آقا بابای ما خانوم خانوماشونو بیاره وسط ما و اون با افاده هاش بخورمون
سینا با لیوان آب جلو اومد غرورش جریحه دار شده بود با اخم گفت:
_از روز اول وا دادی مادر من هی بهت گفتیم مامان بزار بهش بگیم می دونیم گفتی غرور باباتو نشکن… گفتیم بزار برو ما پشتتیم گفتی نه مردم چی میگن…. حالا باید عزیز کرده شو بیاره تو جمع بنشونه ور دلش
مامانم گارد گرفت و با اخم بهمون پرخاش کرد:
_هرکاری که کردم واسه خاطر شما بوده باباتون از همون اولش به همین نکبتی بود صبر کردم که شما بچه ی طلاق نشین
نیش خندی زدم و به مامانم گفتم:
_الان بهتر شد؟ مدام گریه های تورو میبینیم افسرده شدیم که هیچ! تو کل فامیل همه مارو دست میندازن میخندیم ولی ناراحت میشیم
از صدای زنگ در خونه معلوم بود پارسا کوچولوی خاله پشت دره.
مامانم اشکاشو و پاک کرد صورتشو شست. که رویا چیزی نگه آخه اون از همه ی ما عصبی تر میشد…
تازه از راه دور هم اومده بود.
سینا درو باز کرد و پارسا رو بغل گرفت چقدر تپل تر از یک ماه پیش بود.
منو رویا هم دیگه رو بغل گرفتیم و رها نمیکردیم آخه تفاوت سنی ما فقط یه سال بود.
از وقتی رویا رفت شهرستان، تنهاتر شده بودم یه مامان افسرده داشتم و کلی خطا از بابام می دیدم و ناچار بودم سکوت کنم.
بعد بغل و روبوسی با آبجی خانوم رفتم سراغ پارسا یه گاز از لپای سرخش گرفتم و دادشو درآوردم که مامانم دعوام کرد بعد هم بغل و بوس.
نمیخواستم یه ثانیه هم ازم جدابشه دلم براش تنگ شده بود…
فرهاد شوهر رویا زد به در که یادم اومد همین طوری با موهای وز وزیم وایستادم تو خونه پارسا رو انداختم بغل مامانم و بدو بدو پله هارو دوتا یکی کردم خودمو انداختم تو اتاقم تا از اون ژولیدگی خودمو دربیارم.
خواهرم از شوهر شانس آورده بود یه پسر جذاب خوشگل با تیپ ورزشگاهی،
بعضی وقتا تو دلم بهش حسودی میکردم.
به صورتم یکم لوازم آرایش مالیدم و موهامو کامل بستم بلوز و دامن پوشیدم و رفتم به دیدار آقا فرهاد.
مثل سینا دوستش داشتم، دلم حسابی برای شوخی ها و خنده های دورهمی تنگ شده بود وسط پله ها بودم.
منو که دید خنده رو لبش نشست و سریع از روی مبل به احترام من بلند شد….
به سمتش رفتم مثل همیشه دستشو دراز کرد میدونست دستمو میزارم روی قلبم چقدر عوض شده بود گفتم:
_رویا چی میدی به این پدر و پسر که انقدر تپل شدن
رویا سریع با همون لحن طلبکارانه ی همیشگیش گفت:
_مثل کوزت صبح تا شب میپزم میخورن
چشامو ریز کردم و گفتم:
_کوزت خودتم خوب چاق شدی..
خنده روی لبای فرهاد همیشگی بود سینا به ساعتش یه نگاهی انداخت و گفت:
_وای من برم دیرم شد فقط رویا یه لحظه بیا تو اتاق
اخم کردم و گفتم:
_فقط رویا؟؟
فرهاد سریع گفت:
_کجا میخوای بری رعنا جان بشین کارت دارم
همونجا موندم و فرهاد از داخل کیفش کتاب درآورد و به من داد.
باور نمیشد جدیدترین ژورنال که کل بچه های خیاطی دنبالش بودن با اون ژورنال کار من متفاوت میشد و قطعا مشتری بیشتر برام میومد…
همین طوری شگفت زده گفتم:
_مرسی فرهاد جونم خیلی ماهی
_سفارش دادم رفیقم از ترکیه برات فرستاد
فرهاد خیلی پولدار بود و روم نشد بپرسم هزینه چقدر شده.
تشکر کردم فوضولی تو خون من جریان داشت دلم پیش رویا و سینا بود که اومدن بیرون نگاه سرسنگینی بهشون کردم.
فرهاد که حسابی خسته بود بلند شد و رفت داخل اتاق که بخوابه من بودمو مامانمو رویا که مامانم بغضش یه دفعه ترکید رویا با اضطراب پرسید:
_چی شد؟؟
_امشب بابات میخواد منو سکه ی یه پول کنه جلوی فامیلش
_چرااا
ادامه رو من گفتم:
_عزیز کرده ی آقا رحیم امشب میخوان با قدومشون گند بزنن به خوشیه ما
رویا چشاشو خیره کرد:
_مامان هیچی بهش نگفتی؟
_بگم بدتره فقط بزارین گریه کنم آروم میشم
رویا سریع سمت تلفن رفت گفتم:
_چیکار میکنی؟؟
_بزار زنگ بزنم بهش بفهمونم این زن بازیچه ی اون نیست هرروز تنشو یه طوری میلرزونه
گوشی رو ازش گرفتم:
_با این کارفقط خودتو سبک میکنی تو که دختر بزرگشی میشناسیش کی به ما گفت باشه، هر وقت اعتراض کردیم بدتر کرد اون برای ما هم تصمیم میگیره، خیلی خوشم میاد از پسر برادرش، امر کرده باید امشب بله رو بگم وگرنه….
_وگرنه چی میخواد چیکار کنه بگو نه ببینم چه غلطی میتونه بکنه
بغضم گرفته بود نمیتونستم حرف بزنم یه مرد باید انقدر بی انصاف و بی رحم که حتی بچه هاش نخوان اسمشو بیارن نگاهی به چهره ی شکسته ی مامانم انداختم و گفتم:
_اگه رو حرفش حرف بزنم تقاصشو باید مامان پس بده، با تحقیراش با بد دهنیاش، مامانمو داغون میکنه
آروم رفتم جلوشو دستی که سوخته بودو به رویا نشون دادم:
_از این که یادت نرفته
رویا ساکت شد، نمیدونم دلیل صبر مامانم پای همچنین مردی چی بود، یه مردی که سه تا بچه ی بزرگ داره با یه نوه ولی هنوز دنبال هوا و هوس و خوشگذرونی بود…..
میخواستم زنگ بزنم به عزیز کرده ی بابام و بهش بگم اگه بیاد قلم پاشو خورد میکنم. وقتی چشمم به دستم که براثر اسید پاشی سوخته بود افتاد، ته دلم یه لبخندی ریزی زدمو گفتم من غلط بکنم با اون حرف بزنم.
مژده اول مشتریه من بود و بعد کم کم قاپ بابای منو دزدید مژده عاشق پول بود و بابای من با عشق برای زن تازه شکوفه زدش پول خرج میکرد.
چنان رگ خواب بابای من دستش بود، من که 23سال بود دخترش بودم رگ خوابشو بلد نبودم
همیشه از من میخواست بهترین لباسا رو براش بدوزم منم مجبور بودم قبول کنم. چون از بابام میترسیدم.
هنوز تازه دیپلم گرفته بودم هرروز به بابام گیر میدادم چرا مارو تنها میزاره و میره تفریح پس ما چی؟؟
یه روز توخیابون بودم شیشه ی اسید سمتم ریخته شد دستم حسابی داغون شده بود ولی به لطف خدا صورتم سالم موند، بعد یه هفته گفت”کار من بوده و اگه تو کارام یه بار دیگه دخالت کنی از این بدترت میکنم،”
صداش تو گوشم میپیچید که رویا اومد تو اتاقم:
_چشات چرا قرمزه
_بابا دیشب گفت امشب سهراب جلوی همه قراره ازم خاستگاری کنه و من باید بگم بله
رویا دستمو گرفت سرمو گذاشتم روی شونه ی رویا و گریه میکردم رویا فقط پشتمو نوازش میکرد و می دونستم تو دلش هرچی بلده نثار بابا رحیم میکنه..
عصر شده بود و به خاطر اینکه حال روحیم خوب نبود با فرهاد و رویا رفتیم بیرون، توی راه فرهاد هویج بستنی خرید چون می دونست هر وقت حالم بدمیشه یه لیوان آب هویج بخورم انگار نه انگار گریه کردم.
قراربود برم گالری و دوتا لباس تحویل بگیرم و تا فردا ساعت5 تحویل میدادم. فرهاد جلوی در مزون پارک کرد و منو رویا وارد مزون شدیم:
_چه عجب خانوم مهدوی
تو دلم بهش دهن کجی کردم و دراز و بی قواره خوندمش وگفتم:
_گفتم فردا تحویل میدم یعنی تحویل میدم.
لباس ها رو برداشتم و گفتم:
_این مشتری خوش حسابه؟
ابروهای پاچه بزیشو بالا انداخت و با عشوه خرکی گفت:
_مشتری بد حساب برات فرستادم؟؟
دلم میخواست بزنم تو برجکش که تا ابد با من مثل برده ها حرف نزنه گلومو صاف کردم و بهش گفتم:
_میشه یه لحظه بیاین
خودکار دستشو روی میز گذاشت و اومد جلوی من بهش گفتم:
_اگه این دوتا کارو ازت قبول کردم چون قول دادم وگرنه مشتری بدحساب نفرستادی عیبت اینه فکر میکنی زیادی زرنگی چندبار زدی تو سر مال بهم درست پول ندادی
_کارت خوب نبوده
_اگه کارم خوب نیس چرا بهم کار میدی؟؟ببین دنبال یکی دیگه بگرد من باهات نیستم دیگه
…..
عصبی از پله ها بالا اومدم با این که کلی مشتری داشتم ولی دلم نمیخواست مشتری های ثابت این خانوم که از اوایل باهم بودیم و مشتریه من بودن نا امید بشن.
تو ماشین ناخن میجویدم، پاهامو تکون میدادم و حرف های اون زنیکه ی تازه به دوران رسیده تو ذهنم مرور میشد یهو چشمم به سیاهیه شب افتاد گفتم:
_وای چرا نمیریم خونه الان مهمونا میان باید دوش بگیرم، یکم صورتمو صفا بدم الان مهمونا میرسن
فرهاد نیش خندی زدو گفت:
_آبجی خانومت وسایل بزک و دوزک داره بگیر صورتتو صفا بده.
رویا از کیفش کیف لوازم آرایشش سمت من گرفت که گفتم:
_از اینا که تو کیف هر خانومی پیدا میشه… لباسامو چیکار کنم وای شالمو اتو نکردم.
رویا گفت:
_راستی رعنا برات یه ست لباس لیمویی خریدم اونو بپوش صندوق عقبه. میتونی بپوشی بعد بریم
_رویا دیوونه شدی کجا بپوشم
یه دفه گوشیم زنگ خورد:
_جانم مامان
_پس چرا نمیاین عمه راحله و عمو رسول اومدن
اسم عمو رسول که شنیدم فهمیدم آقازاده ی محترمشون که به نام من هستن هم حضور داره باشه ای گفتم و از فرهاد خواستم بره سمت سرویس بهداشتی تا لباسامو عوض کنم دیدم رویا هم پشت سرم اومد و گفت:
_یکی مثل لباس تو برای خودم خریدم
رفتیم و لباسامونو عوض کردم.
یه سارافون لیمویی با مانتو و شلوار آبی کمرنگ و شال لیمویی.
رفتم جلوی آینه صورتمو مثل روح سفید کردم و روی ابروهام مدادکشیدم بقیه مخلفات هم به صورتم مالیدم و بعد با رژ لب پرتقالی آرایشمو تکمیل کردم. یه مقدار از موهای فرمو از گوشه ی شال بیرون آوردم و بهش واکس مو زدم براق بشه.
رویا از من خیلی خوشگل تر بود و با یه رژ کلی نازتر میشد دوتاییمون لباس شبیه هم پوشیدیم و به سمت خونه رفتیم.
سینا اومد جلوی در تا مارو دید زد زیر خنده رویا گفت:
_چی شده؟؟
یه لحظه خنده شو نگه داشت و گفت:
_مازی و موزی یادته فرهاد الان دقیق شبیه اون دوتا شدین
یه نگاه انداختم به رویا دیدم راست میگه خیلی شبیه بودیم ظاهرا رویاهم بادیدن من متوجه شده بود چون دوتایی زدیم زیر خنده.
نزدیک در خونه بودیم که گفتم:
_سینا مژده اومده
_بله بیا ببین انگار رفته آرایشگاه
دلم میخواست گریه کنم دلم بیشتر غصه دار مامانم بود چون باید تو اون جمع ظاهرشو حفظ میکرد. کفش هامو درآوردم اول بقیه رفتن و آخر من وقتی وارد شدم با صحنه ی هیجان انگیزی روبرو شدم
…..
همه لباس رنگ لیمویی تنشون بود و انگار همه هماهنگ بودن.
پارسا پرید بغلم.
پسرعموم با پیراهن لیمویی و کت و شلوار آبی با کیکی دستش بود جلو اومد:
_عزیزم تولدت مبارک
هیجان زده شدم باورم نمیشد، آخه تولدم دوهفته ی دیگه بود. اشکام تند تند روی گونه م سر میخوردن، یه لحظه انگار از خواب بیدار شده بودم.
کل خونه با بادکنکی زردو آبی تزئین شده بود رفتم پشت میز که چشمم به مار خوش خط و خال افتاد، چه خوشگلم شده بود.
انگار از همه ی بیشتر اون از تم تولد خبر داشت. حتی لاک ناخن هاشم زرد و آبی زده بود.
روی مبل تکنفره تو حالت لمیده و شربت آلبالو میخورد یه طوری که رژش خراب نشه.
برادر مژده هم اومده بود و کنار هم نشسته بودن و گاهی باهم بچ بچ میکردن.
آروم از سینا پرسیدم:
_این پسره رو کی دعوت کرده؟
_حتما مامان مژده
زدیم زیرخنده که همه به ما نگاه کردن و ساکت شدیم.
چقدر سهراب پسر عموم بیمزه بود توی جمع برام رقص چاقو می رفت ولی از حق نگذرم خوشگل می رقصید.
خوشگلی و داراییش خیلی عالی بود ولی مهرش به دل من نمی نشست.
بالاخره قرای کمرش تموم شد و چاقو رو به من داد و نمیدونم کی بهش یاد داده بود زانو بزنه وحلقه بهم بده:
_تقدیم با عشق
لبخند زدم و انگشترو برداشتم همه دست زدن و جیغ و هورا کشیدن.. وندای نامزدیمون مبارک و با شعرمیخوندن.
دلم با سهراب نبود.
میدونستم بی خیاله و کاری به کارم نداره و به عنوان یه شوهر کنارمه.
کیک و بریدم و کادو هارو باز کردم باورم نمیشد سینا برام یه گوشی خریده بود بهش گفتم:
_سینا تو پول تو جیبی تو از من میگیری چطوری برام گوشی خریدی
خندید و گفت:
_از همون پول تو جیبی ها
میدونستم چقدر کار کرده تا بتونه برای من گوشی بخره، بابام که برای ما هزینه نمیکرد دار و ندارش خرج هوسبازیاش میشد.
سینارو بغل کردم و بوسیدم و گفتم:
_دیگه صاف شدی نمیخواد بهم پولمو بدی
_جدی میگی؟؟ نمیگفتی هم نمیدادم
فرهاد صدای ضبط و زیاد کرد و دونه دونه آقایون، جمع شدن وسط.
چقدر آهنگش قشنگ بود تو کمرم کلی قر جمع شد ولی جلوی خودمو گرفتم.
دست میزدم و به رقص دونفره ی سینا و فرهاد میخندیدم، یه دفعه چشمم به برادر مژده افتاد که چشماشو روی من زوم بود.
دستی به موهام کشیدم نمیدونم چرا یه طوری شدم احساس کردم، داخل اون جمع نیست مثل یه روح که اومده حال منو عوض کنه.
دیگه هیچی نمیدیدم همه چی مثل یه خواب از جلوی چشمم رد میشد.
رفتم آشپزخونه آب بخورم، لیوان از داخل کابینت برداشتم برگشتم اون برادر مژده پشت سرم ظاهر شد، داد بلندی زدم و لیوان از دستم افتاد…..





نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.