روایتی اجتماعی و عاشقانه که زخمها و دردهای جامعه را در دل قصهای پرکشش بازگو میکند.
مهرو دختری است عاشق نقاشی؛ پدر و مادرش با سختی فراوان، وامهای سنگین و بدهیهای فراوان، خانهای نزدیک کلاس او میخرند تا رؤیای دخترشان نیمهتمام نماند.
اما همسایگی با یکی از اقوام پدر، زندگی آرام مهرو را وارد مسیر تازهای میکند. نگاهها و ناگفتهها کمکم جرقهی ماجرایی عاشقانه را میزنند؛ عشقی که در دل مشکلات خانوادگی، فشارهای اجتماعی و انتخابهای دشوار قد میکشد.
آیا مهرو میتواند میان عشق و واقعیتهای تلخ جامعه راهی پیدا کند؟
رمان مَهرو
69.000 تومان
رمان مهرو یکی از آثار تأثیرگذار مرضیه احسانیان است که در ژانر اجتماعی – زندگینامهای نگارش شده. داستان با زندگی ساده و صمیمی خانوادهای آغاز میشود که درگیر مشکلات مالی و خانوادگی هستند. مهرو، تنها دختر خانواده و دختری نقاش با قلبی بیمار، به دلیل نزدیکی به کلاسهای نقاشی به محلهای جدید نقل مکان میکند. اما این تغییر، سرآغاز ماجراهای تازهای است؛ جایی که پای یکی از آشنایان قدیمی به زندگی او باز میشود و قصهای عاشقانه، پررمز و راز و در عین حال آموزنده شکل میگیرد.
این رمان با نثری روان و شخصیتپردازی دقیق، تصویری واقعی از عشق، خانواده، مشکلات اجتماعی و امیدواری به زندگی ارائه میدهد. اگر به رمانهای اجتماعی، خانوادگی و در عین حال عاشقانه علاقهمندید، مهرو میتواند یکی از انتخابهای جذاب شما باشد.
| نام کتاب | رمان مهرو |
|---|---|
| نویسنده | مرضیه احسانیان |
| ژانر | زندگینامه – اجتماعی |
| زبان | فارسی |
| فرمت | PDF / نسخه الکترونیکی |
| مناسب برای | علاقهمندان به رمانهای اجتماعی و عاشقانه |
چکیده ای از کتاب
مهرو در مورد دختر نقاشی است که به علت بیماری قلبی به محله ای نزدیک کلاس نقاشی اش سکونت میکنن.
اما یکی از آشنایان در آن محله زندگی میکند یک ماجرای عاشقانه شکل میگیرد.
این داستان به شدت راز آلود آموزنده است
وارد خانه شدم و سریع از شدت فشاری که روم بود بی سلام و علیک سریع سمت دستشویی رفتم.
باد پاییزی میوزید و برگ ها از روی شاخه ی درختان، داخل باغچه می افتادند. مادرم با حرص چادر به کمر بست ونایلون زباله را برداشته بود همانطور که زیر لب غر میزد، برگ های زرد رنگ را داخل نایلون می انداخت.
صدای کلید انداختن در، آمد و پدرم وارد خانه شد سراسیمه جلو رفت و نایلون را از مادرم گرفت و گفت:
_رودابه خانوم چیه هی غر میزنی؟
رودابه نفس نفس زنان گفت:
_خدا خیرت بده از کَت و کول افتادم. خونه قدیمیه، هر چی تو خونه خاک باید جمع کنم، تو حیاط هم برگ
_چرا فشار میاری به خودت من که میگم حیاط بامن
_ای آقا سجاد بخوام به هوای تو باشم تا عید سال دیگه دست نمیزنی
بابا سجاد خنده ای بلند سر داد و من بعداز شستن دستانم وارد حیاط شدم:
_سلام چه خبره بگین ماهم بخندیم
سجاد و رودابه جواب سلام یگانه دخترشان را دادند رودابه گفت:
_الهی بمیرم مامان صبح ناشتا رفتی بیرون
_نه مامان یه کیک خریدم. صبح دیر بیدارشدم اگه نمیرفتم از اتوبوس جا میموندم
پدرم نگاهی مهربان به ما انداخت، انگا حامل خبری خوش بود:
_از هفته ی دیگه لازم نیست با اتوبوس بری. بالاخره روزای سخت تموم شد
مادرم با هیجان گفت:
_چی شده سجاد؟
_اون خونه که گفتم نزدیک کلاس نقاشیه مَهرو یه…
مادرم اجازه نداد حرف باباسجاد به پایان برسد:
_قولنامه کردی؟
_بله دیگه از این برگا و دور بودن از شهر خلاص شدیم
خوشحال شدم بوسه ای از ته قلبم به بابا سجاد هدیه دادم و طبق معمول همیشه مرا در آغوش گرفت و بوسید.
مادرم اشکش جاری شد و ناله کنان گفت:
_یادته یه شب مهرو مریض بود تو برفا گیر افتاده بودیم ماشین گیرمون نمیومد بچه رو ببریم دکتر؟ ای خدا درست کردی آخه چرا انقدر دیر؟
بابا سجاد سرش را پایین انداخت شرمندگی از نگاهش پیدا بود.
تحمل شرمندگی اش را نداشتم ولی مادرم ادامه داد:
_حالا اینا به کنار از منت های خواهرات راحت شدیم خدایا شکرت هر روز زنگ پشت زنگ ارث پدرمو نو میخوایم وای خدا دلم خونه خودت به دادمون رسیدی
بابا سجاد سری تکان داد و گفت:
_چی میگی خانوم ناشکری نکن
_مگه دروغ میگم روزی نبود تنم نلرزه خدا رحمت کنه مادرتو تا وقتی زنده بود آب میخوردیم باید اجازه میگرفتیم از بعد مرگشم اگه هرروز زنگ نزدن روز درمیون زنگ زدن ارث میخواستن
_رودابه جان شرمنده نکن مارو، اون بندگان خدا هم گرفتاری دارن، حقشونو میخوان
_همش از اونا دفاع کن
اصلا دلم نمیخواست این شادی، با بحث پدر و مادرم پایان یابد. سریع میان کلامشان پریدم و گفتم:
_حالا کی اثاث کشی می کنیم؟
پدر و مادرم با چشمانی گرد شده سرشان را سمت من چرخاندند:
_چقدر هولی مادر بزار بریم ببینیمش تمیز کنیم ببینیم تعمیری چیزی نمیخواد
پدرم دستش را روی گردن مادرم انداخت و گفت:
_دور و برش تمیزه خودم تمیز کردم آماده ی حضور گرم خانواده ی ماست
مادرم اخمی کرد و با نگاهی خشن گفت:
_بفرما خودش بریده دوخته تن ما کرده نظر ما مهم نبود؟
سریع با دلبری گفتم:
_نظر بابا که حرف نداره همچین خانوم خوشگلی پسندیده بعدشم طفلی بابام زحمت کشیده ما اذیت نشیم
سجاد دخترش در آغوش گرفت و بوسه ای بر روی سرش زد.
مادرم بیخودی حرص میخورد، به خانه رفتیم و مشغول جمع کردن وسایل شدیم. پدرم کنار حوض نشسته بود و خاطرات کودکی اش را مرور میکرد.
همان شب آیینه و قرآن به منزل جدیدمان بردیم.
خیلی زود یک هفته گذشت و زمان اثاث کشی فرا رسید.
برای همیشه با خانه ی قدیمی که کوله باری از خاطرات کودکی ام بود، وداع کردیم.بازی های کودکی در آن خانه ی بزرگ تا ابد یاد من میماند….
خانه ی جدید، در مقابل آن خانه ی قدیمی بسیار کوچک بود با کمک چندکارگر وسایل ها را از کامیون خالی کردیم.
کار من و مادرم شروع شد. نفسی عمیق کشیدم:
_حالا کی میخواد اینارو بچینه؟
مادرم خنده ای کرد وگفت:
_دختر براچی بزرگ کردم بدو تنبلی نکن سپس هردو شروع به چیدن کردیم.
توانایی انجام کارهای سنگین را به خاطر بیماری قلبی ام نداشتم و بار سنگین روی دوش مادرم بود.
دو قالی شبیه هم را وسط اتاق پهن کردیم مبلها را دور آن چیدیم.
همانطور ادامه دادیم، تمام نمیشد و زمان گذشت ظهر شده بود خستگی و گرسنگی اجازه نمیداد با انرژی کار کنیم.
پدرم خانه را ترک کرد و بعد نیم ساعت با نان سنگک و کباب وارد شد.
نزد پدر رفتم و بعداز سلام و خسته نباشید کباب ها را از بابا سجاد گرفتم و جلوی بینی ام بردم و گفتم:
_وای چه بویی من که دیگه کمک نمیکنم اگه الان اومدی مامان بهت میرسه وگرنه سهم تو رو هم میخورم
مادرم دستمال به دست، همان طور که وسایل دکور را تمیز میکرد،گفت:
_بخور مامان، قربون تو برم گوشت بشه به جونت
به سمت مادرم رفتم دستش را گرفتم و به طرف آشپزخانه بردم. بعداز کمی شوخی و خنده، بابا سجاد دست و رویش را شست و سر میز ناهار نشست بوی ریحان و دوغ و کباب آدم سیر را هم گرسنه میکرد. پشت در ایستادم و حوله را برای پدرم مهیا کردم.
تک فرزندشان دلبری کردنش تمامی نداشت. بابا سجاد در کنار ما نشست لقمه ای درست کرد و در دهانش گذاشت، مقداری دوغ نوشید و گفت:
-راستی پسر عمومو دیدم.همسایه روبرومونه
مادرم غذایش را قورت داد و گفت:
_کدوم پسر عموت؟
_سهراب همون که کارمنده
مادرم کمی فکر کرد و گفت:
_آها همون که جلوی سرش یکم مو نداشت
_آره همون، ولی الان کلا دیگه مو نداره
از حرفهای پدر و مادرم خنده ام گرف تکه ای ریحان درون دهانم بردم و گفتم:
_واجب شد این پسرعموی کچلتونو ببینیم
_عه مهرو غیبت نکن
مادرم بحث را ادامه داد:
_از کجا فهمیدی؟
_رفتم کباب بگیرم یه ماشین جلوم ترمز زد برگشتم دیدم سهرابه، خیلی خوشحال شدم تنها کسیه که تو این شهر داریم
لبخندی بر صورت مادرم نشست، انگارخاطره ای برایش زنده شد:
_خانومش خیلی زنه ماهیه موقع عروسی دختر عموت که رفته بودیم شهرستان با اون شکم پرش کلی تحویلمون گرفت.
همانطور که غذا میخوردم، هوش و هواسم به حرفهای پدر و مادرم بود. از سخنانشان چیزی نمیفهمیدم گفتم:
_منکه نمیفهمم شما دوتا چی میگین. نه عروسی یادمه، نه از پسر عموتون با خانوم باردارش.
مادرم با خنده گفت:
_تو 1سالت بود میگفت خداکنه بچم یه دختر باشه مثل دختر تو ناز وخوشگل، آخه پسر داشت دلش دختر میخواست
_چقدر خوب، خیلی دوست دارم بدونم بچش چی شده .دختره یا پسر؟
_چه میدونم مادر ما که اونارو چندساله ندیدیم.
_ازش پرسیدم یه دختر داره یه پسر
_به آرزوش رسید خداروشکر حتما پسرش مردی شده
حرفهایشان تمامی نداشت کلی کار های خانه مانده بود.
بعداز ناهار بابا سجاد برای استراحت به اتاق رفت و من و مادرم دوباره مشغول شدیم….
هوا غروب را نشان میداد وشلوغی خانه کمتر شده بود ولی خستگی ام شدت گرفت دلم تخت خوابی نرم میخواست تا آسوده شوم.
صدای در خانه آمد مادرم با صدای بلند گفت:
_سجاد جان اون درو باز کن
صدایی نشنید و ازجایش بلند شد. کارتن ها یکی یکی زیر پایش می آمد و غر میزد:
_از صبح من خسته و کوفتم، اون گرفته خوابیده از شوهرم شانس نیاوردیم.
چادرش را روی سرش انداخت و در را باز کرد.
از پشت پنجره نظاره گر بودم مادرم با خانمی روبرو شد. چشمم به آیفون افتاد گوشی را برداشتم تا بفهمم چه می گویند.
طوری که معلوم میشد با مادرم آشنا بود داخل دستانش سبدی داشت سبد را گذاشت و با مادرم دیده بوسی کرد.
و من از پنجره این صحنه را تماشا میکردم.
در سالن باز شد، مادرم و آن خانم وارد شدند.
جلو رفتم و سلام کردم.
مادرم گفت:
_دخترم، ایشون اکرم خانوم ،خانوم آقا سهراب هستن که ظهر ذکر خیرشون بود
اکرم خانم جلوآمد و مرا بوسید:
_سلام به روی ماهت چقدر بزرگ و خانوم شدی
سرم را پایین انداختم و اکرم خانم ادامه داد:
_براتون چایی آوردم. نمیدونین از ظهر که سهراب گفته ما با شما همسایه شدیم دل تو دلم نیست ببینمتون
مادرم سبد را از دستان اکرم خانم گرفت و سپس گفت:
_دست گلت درد نکنه. هنوز گازمون رو براه نیست واقعا تشنه بودیم
آرام بودم و کمی خجالتی، حرف نمیزدم و فقط نگاهشان میکردم.
اکرم خانم لیوان ها را روی میز گذاشت و از فلاسک چایی ریخت.
لیوان چای را برداشتم، جرعه ای نوشیدم و تشکر کردم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_چه عطری داره تو عمرم انقدر عطش چایی نداشتم دستتون درد نکنه
_نوش جونت عزیزم
مادرم دلش هم صحبت میخواست از اکرم خانم پرسید:
_از زندگیت بگو اکرم جان، پسرت خوبه؟سجاد میگفت یه دخترم داری؟
_ممنون خوبن.آره دخترم احتمالا یه سال از مَهرو جان کوچیکتره
حرف میزدند صحبت از گذشته هاو همشهریانشان، تا اینکه هوا تاریک شد و اکرم خانم،خانه ی ما را ترک کرد.
بیشتر کارها را انجام داده بودیم. سوالی ذهنم را درگیر کرده بود،دلم میخواست سوالم را از مادرم بپرسم جلو رفتم و پرسیدم:
_مامان مگه این اکرم خانوم تو همین شهر زندگی نمیکردن؟شما که انقدر با هم خوب بودین چرا تا حالا از هم خبر نداشتین؟
مادرم دستی به صورت من کشید و گفت..





نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.