تخفیف!

رمان لحظه دیدار

قیمت اصلی 85.000 تومان بود.قیمت فعلی 55.000 تومان است.

این داستان اجتماعی روایت زندگی دختری هجده‌ساله است که ناگهان همه‌چیز در زندگی‌اش زیر و رو می‌شود. شبی فرا می‌رسد که پدرش به خانه بازنمی‌گردد و کمی بعد خبر هولناکی به آن‌ها می‌دهند؛ پدر متهم شده که پسری جوان را به قتل رسانده است. خانواده در شوک فرو می‌روند و پدر از پشت پرده پیغام می‌فرستد: هیچ‌کس حق ندارد دنبال ماجرا برود.
اما دختر برخلاف همه‌ی هشدارها، تصمیم می‌گیرد حقیقت را پیدا کند. او به عنوان پرستار مادربزرگ آن پسر جوان وارد خانه‌ی خانواده‌ی مقتول می‌شود؛ جایی که هر نگاه، هر سکوت و هر رفتار می‌تواند راز تازه‌ای را برملا کند. مسیری پر از ترس، کشمکش و حقیقت‌های ناگفته آغاز می‌شود…

رمان لحظه دیدار اثر مرضیه احسانیان، داستانی عاشقانه با فضایی پر از احساس، دلدادگی و کشمکش‌های خانوادگی است. روایت با صحنه‌ای آرام از زندگی خانوادگی آغاز می‌شود؛ جایی که گرمای عشق پدری، صمیمیت مادر و هیجان کودکی بر فضای داستان سایه انداخته است. اما به مرور، زندگی آرام شخصیت اصلی با یک حادثه تلخ دگرگون می‌شود و ماجراهای پرتنش و پرغصه‌ای رقم می‌خورد.

این رمان با نثری ساده و روان، شخصیت‌پردازی عمیق و روایت احساسی، توانسته مخاطب را به دل ماجراها ببرد و او را با چالش‌های روحی و عاطفی شخصیت‌ها همراه کند. اگر به رمان‌های عاشقانه و خانوادگی علاقه‌مند هستید و به دنبال داستانی هستید که قلبتان را به تپش بیندازد، لحظه دیدار انتخابی عالی برای شماست.

نام کتاب رمان لحظه دیدار
نویسنده مرضیه احسانیان
ژانر عاشقانه
زبان فارسی
فرمت PDF / نسخه الکترونیکی
مناسب برای علاقه‌مندان به رمان‌های عاشقانه و خانوادگی

چکیده ای از کتاب

کنار باغچه نشسته بودم و به گلهای شمعدانی آب میدادم مادرم عاشق گلهای شمعدانی اش بود هوا نزدیکهای غروب بود و خبر از وقت اذان میداد غروب جمعه بود و قانون خانواده این بود نماز مغرب و عشا روز جمعه را در مسجد میخواندیم و بعد از کمی گردش به خانه برمیگشتیم ولی این جمعه کمی تفاوت داشت چند هفته بیشتر به آغاز مدارس باقی نمانده بود.پدرم به برادرانم دوقلویم که اولین سال تحصیلی انها بود قول داده بود به شهر بازی برویم و این جمعه قولش را عملی کرد با مادرم مرا صدا کرد و من آبپاش را گذاشتم وبعد لب حوض وضو گرفتم و آماده رفتن شدم.
چادر سفیدم که گلهای صورتی ریزی داشت را تا زدم و به همراه سجاده ای را که خودم گلدوزی کرده بودم داخل کیف گذاشتم .بعد سراغ لباسهایم رفتم شلوار جین آبی پر رنگ و مانتو سورمه ای را به تن کردم. روسری سورمه ای که حاشیه ای سفید داشت سرم کردم و در انتها عطر گل محمدی را به خود زدم و برای دیدار با خداوند آماده شدم.
همه آماده سوار بر ماشین پدر ،راهی مسجد نزدیک مسجد بودیم که صدای اذان بلند شد
نماز جماعت تمام شد بعداز ذکر و دعا به همراه مادرم به جایگاهی که ماشین پدرم بود رفتیم پدر و برادرانم زودتر آمده بودند و منتظر ما بودند همه سوار برماشین و راهی شهربازی شدیم
برادرانم خوشحال بودند و شعر میخواندند شهر بازی شلوغ بود و جای پارک کمی دیر پیدا شد پدرم مرد آرامی بود و من به داشتن چنین پدری افتخار میکردیم مهربان بود و دوست داشتنی بالاخره وارد شهربازی شدیم پدرم در یک مکان سرسبز زیر انداز را پهن کرد و ما نشستیم و بعد برادرانم را به سمت وسایل بازی برد
شب خوبی بود خوش میگذشت گرمای خانواده ام برایم عجیب لذت بخش بودوقتی پدرم و بچه ها برگشتند برای پدرم چایی ریختم وبعد گفتم:
-بابا؟
-جانم دخترم
-میشه امشب بریم رستوران
مادرم سریع روبه من گفت:
-غذا پختم ها
پدرم هم جواب داد؟
-قربون دست و پنجه تون مهری خانوم حالا فردا ظهر میخوریم یکبار این دختر از من چیزی خواست
عاشق پدرم بودم هیچ‌وقت در جواب خواسته ام نه نمیگفت رابطه پدر دختری ما منحصر به فرد بود آغوش پدرم امن ترین جای دنیا بود گاهی شانه هایش را ماساژ میدادم و آرامش میگرفتم بوی تنش را دوست داشتم.آن شب تمام شد کاش تمام نمیشد.بعداز صرف شام به خانه بازگشتیم واز خستگی روی تخت افتادم و خوابم برد….

چندروز گذشت
هوا گرم بود وداخل حیاط منزل روی فرش حصیری نشسته بودیم بساط چای و میوه براه بود منتظر پدرم بودیم خانواده گرمی داشتیم هرشب قبل از خواب گل یا پوچ بازی میکردیم منو مادرم یک تیم بودیم و پدرم و برادرهای دو قلویم تیم دیگر.عقربه های ساعت نشان میداد پدرم دیر آمده تلفن به صدا آمد مادرم به سمت تلفن رفت نمیدانستم چه کسی پشت خط است فقط گونه های مادرم را میدیدم که خیس شد بعد تلفن را قطع کرد و به طرف ما امد وگفت پدرم امشب به خانه نمی آید وبه سفر رفته…
چشمانم را به مادرم دوختم حرفهایش را باور نکردم.مادرم سجاده اش را پهن کرد و تسبیح به دست رو به آسمان گریه میکرد.و من نمیدانستم چه اتفاقی در انتظار ماست.آن دو طفل معصوم از خستگی خوابشان برده بود.نزد مادرم رفتم سرم را روی زانوهایش گذاشتم وگفتم
-مامانم چی شده از بعد اینکه تلفن قطع شد فقط داری گریه میکنی معلومه یه چیزی شده
-نه عزیزم چیز مهمی نیست
-مامان جان منکه بچه نیستم که باور کنم خواهش میکنم راستشوبگین
مادرم به گریه افتاد دیدن این صحنه برایم دشوار بود ولی دشوارتر از آن خبری بود که از مادرم شنیدم مادرم حق داشت بگرید.
-اسماجان پدرت بازداشتگاهه و گفت براش دعا کنیم موضوع جدیه
-یعنی چی مامان پاشین بریم بازداشتگاه
-نه حرفشو نزن بابات گفت هیچکس نیاد
-نگران نباشین حتما بدهکاری چیزی بوده
-بابات به کسی بدهکار نبوده
-نپرسیدین موضوع چیه؟
مادرم کمی سکوت کرد وبعد گریه اش شدت گرفت وقتی موضوع را گفت اشکهای من هم جاری شد ولی به خاطر مادرم خودم را کنترل کردم پدرم با شخصی درگیر شده بود و آن شخص پسر جوانی بود که به خاطر ضربه ای به سرش که توسط پدر من اصابت کرده بود به کما رفته بود مادرم حق داشت که گریه کند .کنار سجاده برای آن پسر دعا میکردبدون معطلی تلفن را برداشتم مادرم گفت:
-چکار میکنی نصف شب کجا میخوای زنگ بزنی
-به عمو احمد
مادرم از جا برخاست و گوشی تلفن را از دستم گرفت
-این موقع شب تو که میدونی زن عموت ناخوشه
-خب چکار کنیم بابا گناه داره ازارش به یه مورچه هم نمیرسه یادتونه یه بار یه گربه اومده بود زیر ماشینش تا یه هفته حالش بد بود چطور میتونه یکیو زده باشه حتما اشتباه شده بابام اونجا طاقت نمیاره به نوشین پیام بدم آروم عمو رو بیدار کنه؟

-نه دخترم تا فردا صبح صبر کن بعد یک کاری میکنیم
-چرا همون موقع نگفتین سرشب بود یک کاری میکردیم
-آخه بابات گفت به کسی چیزی نگین همیشه مادرم روی حرف پدرم حرفی نمیزد ولی شب تا صبح بیدار بودیم ومنتظر تماس دوباره پدرم.
صبح شد چشمانم را مالیدم و به سراغ گوشی ام رفتم و به نوشین دختر عمو احمد پیام دادم.
-سلام عمو بیداره
بعد از تایید ارسال پیامک تلفن به صدا درآمد مادرم سریع به سمت تلفن رفت متوجه شدم عمو احمد است از مادرم خواستم صدای عمویم را روی بلندگو بگزارد مادرم گفت:
-خبر دارین احمدآقا محسن چی شده؟
عمو احمد کمی مکث کرد وگفت:
-آره زن داداش متاسفانه درگیری پیش اومده و اون اتفاق افتاده
-آخه واسه چی محسن به یه پسر جوون چکار داشته چرا درگیر شده؟
-طوری که میگه مزاحم یه دختری شده اونم عصبی شده هل داده اونم سرش خورده زمین و اون اتفاق افتاده متاسفانه مرگ مغزی شده و هیچ امیدی بهش نیست
دنیایمان خراب شد چه باید میکردیم چرا آن لحظه پدرم به ما فکر نکرد به دوپسر کوچکش که همه امیدشان پدرم بود.با زندگی ما ناخواسته چه کرد حالم دگرگون بود و دلم لبریز غصه عمو احمد ادامه داد:
-نگران نباشین من میام دنبالتون بیاین خونه ما یه فکری بکنیم
سریع گفتم:
-عموجان من حاضر میشم بریم پیش بابام شاید دیشب یه چیزی گفته جریان چیز دیگه ای باشه….
حرفم را قطع کرد و گفت:
-چی میگی دخترم میخوای باباتو بیشتر از این شرمنده کنی منو به جون زن و بچم قسم داده که نزارم پاتون به اونجا باز بشه.
خانواده ی گرمی بودیم شریک غم وشادی های یکدیگر همیشه وقتی مشکلی داشتیم منزل عمو احمد جمع میشدیم و دنبال حل مشکل بودیم.دلم برای صدای پدرم تنگ شده بود میخواستم ببینمش بغلش کنم فریاد بزنم وبعد از خواب بپرم و همه اینها رویایی بیش نباشد ولی ثانیه به ثانیه غرق این کابوس لعنتی میشدیم همه آماده شدیم ومنتظر عمو احمد نشستیم…..
باچهره ای ژولیده و چشمانی که خبر از بیخوابی شب قبل میداد چادر به سر روی پله نشسته بودم و به فکر فرو رفته بودم فکر پدرم امانم نمیداد انقدر سوال در سر داشتم که جواب هیچکدام برایم منطقی نبودند پدر بی آزار من مردی که حتی یکبار فرزندانش را دعوا نکرده بود چطور میتوانست با جوانی درگیر شود و او را در یک قدمی مرگ قرار دهد غرق تفکراتم بودم که با صدای ترمز ماشین عمو احمد از جا پریدم.
مادرم و بردانم را صدا کردم و راهی خانه آنها شدیم داخل ماشین موزیک غمگینی پخش میشد و با حال ان روز ما هماهنگ بود داخل ماشین همان حرفهای پشت تلفن تکرار شد بعداز چند دقیقه به خانه آنها رسیدیم با استقبال زن عمو روبرو شدیم زن عمویم خانم لاغر بود که این روزها با بیماری سرطان میجنگید خیلی مهربان بود و من همیشه برای سلامتی اش دعا میکردم بعداز سلام و احوالپرسی روی مبل راحتی نشستم.نوشین به طرف من آمد و کنارم نشست:
-چقد چشات قرمز شده معلومه دیشب تا صبح نخوابیدی بیا بریم تو اتاق من بخواب
-نه عزیزم خوبم عمو جان؟
-جانم
-کی میرین پیش بابام
-فعلا که کاری از دستم برنمیاد اونجا میخوام برم بیمارستان
-پس منم باهاتون میام
عمو احمد اخمی کرد وگفت
-کجا میخوای بیای دختر اونا الان اگه کسی از خانواده مارو ببینن که هرچی دلشون بخواد میگن
-خب الان باید چکارکنیم
-هیچی شما همین جا منتظر باشین من میرم برمیگردم هر خبری بشه تماس میگیرم
گریه مادرم تمامی نداشت و سکوتش مرا میرنجاند زن عمو کنار مادرم نشست و دستش را بر شانه مادرم انداخت و گفت:
-مهری جان غصه نخور خدا بزرگه
-چطور غصه نخورم مرد خونم اسیر زندان و دادگاه شده مردی که یه سوسک به زور میکشت الان چیزی نمونده تا بگن یه قاتله از دیشب یه لحظه هم آروم نبودم
عمو احمد سرش را پایین انداخت و خانه را ترک کرد به طرفش رفتم و داخل حیاط صدایش کردم
-عمو بزارین منم بیام اینطوری بهتره فکر نکنن بی معرفتیم
-برو تو اسما جان پدرت تاکید کرد پای هیچکدومتون به این ماجرا باز نشه من خودم همه کارا رو میکنم برو کنار مادرت باش هواشو داشته باش قلبش ناراحته
با حرفهایش قانع شدم مادرم چندسالی بود بیماری قلبی داشت.نگرانش بودم نگران قلبی که همیشه نا منظم بود داخل اتاق شدم و جلوی پایش زانو زدم
-مامانم قلبتون خوبه
-اره دخترم
-الهی قربونتون برم برین یه خورده بخوابین از دیشب یه لحظه چشم روی هم نذاشتین
-مگه خوابم میبره دیشب از بعداون خبر یه لحظه اروم نشدم الان باز یکم با زن عموت درد ودل کردم یکم بهترم
زن عمو رو به مادرم گفت:
-چرا همون دیشب نیومدین احمد هم دیشب تا صبح بیدار بود دل من پیش شما بود
به زن عمو گفتم
-دیشب من میخواستم زنگ بزنم مامان گفتن زنگ نزنم نگران شما بودن

-احمد میخواست از من مخفی کنه ولی انقدر حالش بد بود که من فهمیدم صبح وقتی اسما به نوشین پیام داد سریع اومد زنگ زد همون دیشب میخواست بیاد گفت شاید مهری خانم نخوان بچه ها بفهمن
زن عمو مهربان بود و قلبا دوستش داشتم زنی کدبانو و هنر مندی بود بیماری اش سخت بود و من کمتر آدمی دیدم که آنقدر قوی باشد و با بیماری اش بجنگد عمو احمد به هر دری میزد تا هزینه درمان زن عمو را تامین کند این روزها برایمان سخت بود وهر دقیقه اش خیلی طولانی میگذشت.
کمی بعد عمو احمد به خانه بازگشت با چهره ای ناراحت و غمگین دلم لرزید نفسهایم به شماره افتاده بود قلبم تند می تپیدگفتم:
-عمو چی شده اتفاقی افتاده؟
سرش را تکان داد و روی مبل نشست همه فهمیدیم چه اتفاقی افتاده آن پسر جوان هم آغوش مرگ شده بود ومن هم دختر یک قاتل عمدی بوده یا غیر عمد مهم نبود پدر من قاتل بود قاتل جوان ناکام فقط پدرم جلوی چشمانم بود که چگونه میتواند از این باتلاق وحشت فرار کند با عذاب وجدانش چه کند دنیای خراب مارا چطور آباد کند……

نقد و بررسی‌ها

هنوز بررسی‌ای ثبت نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “رمان لحظه دیدار”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا