قصهی دختری که از کودکی دل در گروی پسری داشته، پسری که فرزند دوست صمیمی پدرش است. سالها بعد، همان پسر به شکلی غیرمنتظره خواستگار او میشود و به نظر میرسد رؤیاهای کودکی تحقق یافتهاند.
اما شب اول ازدواج، حقیقتی تلخ برملا میشود: او را نمیخواهد و به خاطر دیگری او را عقد کرده است.
از این لحظه، قلبها درگیر، رازها افشا و مسیری پر از تنش، عشق ممنوع و تصمیمهای سرنوشتساز آغاز میشود… آیا عشق میتواند از میان این همه دروغ و انتخابهای دشوار جان سالم به در ببرد؟
رمان همتای من باش
قیمت اصلی 85.000 تومان بود.60.000 تومانقیمت فعلی 60.000 تومان است.
رمان همتای من باش یکی از آثار خواندنی مرضیه احسانیان در ژانر عاشقانه هیجانی است. داستان با فضایی سرشار از عشق و امید آغاز میشود؛ جایی که عروس جوانی پر از شور و شوق، رویای آیندهای روشن با همسر محبوبش را در دل دارد. اما درست در اوج شادی، حقیقتی تلخ پرده از واقعیتی پنهان برمیدارد و زندگی او را وارد مرحلهای پر از شک، تردید و کشمکش میسازد.
نویسنده با نثری روان و فضاسازی دقیق، توانسته لحظههای پرهیجان مراسم عروسی، تضاد میان عشق و واقعیت و شکاف میان رؤیا و حقیقت را به زیبایی به تصویر بکشد. شخصیتها زنده و باورپذیر هستند و دیالوگها بهگونهای نوشته شدهاند که خواننده را تا آخرین صفحه با خود همراه میکنند.
اگر به دنبال رمانی هستید که هم شما را غرق در احساسات عاشقانه کند و هم با پیچوخمهای هیجانانگیز شگفتزدهتان کند، همتای من باش انتخابی عالی برای شماست.
| نام کتاب | رمان همتای من باش |
|---|---|
| نویسنده | مرضیه احسانیان |
| ژانر | عاشقانه – هیجانی |
| زبان | فارسی |
| فرمت | PDF / نسخه الکترونیکی |
| مناسب برای | علاقهمندان به رمانهای عاشقانه و هیجانی |
چکیده ای از کتاب
زیر دست آرایشگر بودم که مشغول لاک زدن ناخن هام بود.
فیلمبردار وارد آرایشگاه شد و نگاهی به صورتم انداخت و با لبخند گفت:
_ماشاالله خوشگل شدی عروس خانوم
پشت چشمی نازک کردم و توی دلم قربون صدقه ی داماد خوشتیپ خودم رفتم.
چشمهای خمارش رو که تصور میکردم قند توی دلم آب میشد از همون بچگی دلبرده ی لبهای قلوه ایش بودم که حالا زیر سبیل های مردونه ش قایم شده بودن.
از قد و بالاش که یادم میومد توی دنیا همچنین هیبت و جبروتی نمیدیدم.
هیچوقت اون روز مهم رو یادم نمیره.
روزی که که بابا با جعبه ی شیرینی وارد خونه شد و خبر خواستگاری تک پسر حاجی کیانمهر رو آورده بود.
رویام حقیقت شده بود انگار کسی نامه های عاشقانه ی منو دیده و به گوشش رسونده بود که یه دختر گوشه ی این شهر دلش برای پسر حاج آقا کیانمهر پر میکشه
با صدای آرایشگر به خودم اومدم:
_پاشو عروس خانوم،لاکت تموم شد
نگاهی به ناخنهام انداختم و با خودم گفتم که این دستهای سفید وقتی توی دستهای مردانه ی امیرعلی گره بخوره چی میشه.
جلو رفتم و توی آینه نگاهی به خودم انداختم،
یه تیکه ماه شده بودم و چشمهای روشنم بیشتر از قبل میدرخشید. میدونستم امیرعلی با دیدنم هوش از سرش میره.
شب خواستگاری روبراه نبود گاهی این موضوع ذهنم رو درگیر میکرد که چرا زیاد حرف نزد ولی ته دلم خنده هاش یادم میومد و میگفتم مگه کسی مجبورش کرده بود اونا با میل خودشون پا به خانه ی ما گذاشتن،اصلا اگه نمیخواست چرا دسته گل رو به من داد.
خودم رو دلداری میدادم که اینها توهم هستن و امیرعلی با جون و دل منو انتخاب کرده.
بیتا خواهرم جلو آمد و گفت:
_امیر علی اومده خیلی شل نگیری ها زشته مردم میگن چقدر دختره هوله
_بذار بگن تو که نمیدونی چی تو سر منه تو که از حال من خبر نداری
شروع کردم به آواز خوندن”امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارم”
بیتا آروم گفت:
_ ساکت شو زشته
خندیدم و فیلمبردار جلو آمد و گفت:
_خب عروس خانوم آقا دوماد منتظرتون هستن
بیقرار دیدارش بودم میدونستم با کت و شلوار دامادی چه لعبتی شده. راستش آرزو خواهر امیر علی پنهانی عکسش رو برام فرستاده بود و قربون صدقه هام رو رفته بودم ولی دیدارش و شنیدن صدای دلچسبش صفای دیگه ای داشت.
بیتا در رو باز کرد و صدای قلب من بود که حالا تند تند به سینه میکوبید.
بیرون رفتم و دیدم امیر علی جلوی ماشین وایستاده.
با دیدنش دلم ریخت چقدر خواستنی تر شده بود….
دوستام جلوی در آرایشگاه هم اومده بودن و با جیغ و هورا حواس امیر علی را به سمت من کشوندن.
لبخند شیرینی روی لبش نشست و در ماشین رو باز کرد.
زیاد نگاهم نمیکرد نمیدونستم چرا با من راحت نمیشد از آرزو شنیده بودم غیرت داره و به ناموس مردم نگاه نمیکنه ولی من که مال خودش بودم.
تمام افکار ذهنم رو دور انداختم و وقتی به راه افتاد با اضطراب گفتم :
_ماشاالله چقدر خوشگل شدین
لبخندی زد و جواب نداد انتظار داشتم
ازم تعریف کنه و بگه تو هم خوشگل شدی ولی نگفت آروم گفتم
_منم از کار آرایشگر راضی هستم حالا انشاالله محرم شدیم میبینین
چیزی نگفت شاید لبخندی زد و من ندیدم.
خیابون شلوغ بود و هرکی از کنارمون رد میشد برامون بوق میزد و من هم براشون دست تکون میدادم که امیر علی گفت :
_شیشه رو بده بالا لطفا
خندیدم و گفتم :
_آرزو میگفت که غیرتی هستین چشم هرچی شما بگین
نمیخواستم احساس خوبم خراب بشه ولی راستش از لحنش خوشم نیومد.
بالاخره به تالار رسیدیم.
هنوز همه ی مهمونا نیومده بودن و فقط اقوام نزدیک عروس و داماد بودن تا سر مراسم عقد باشند.
امیرعلی پیاده شد و در سمت منو باز کرد و کنارم به راه افتاد.
باهم از راهرویی که برامون ساخته بودن رد شدیم و جلوی خانواده هامون وایستادیم تا دور سرمون اسپند دود کنن.
بابای امیرعلی دوست بابام بود زیاد صمیمی نبودن ولی هرسال عید نوروز به خانه ی اونا میرفتیم و اونجا امیر علی را زیر نظر گرفته بودم و همیشه دلم میخواست زیر چشمی امیرعلی نگاهم بکنه و شاید با همون نگاههای دزدکی عشقم رو لو داده بودم.
به همراه امیرعلی روی صندلی نشستیم. نگاهم به سفره عقدی که چیده بودن افتاد که دورتادورش گل مریم چیده بودن و عطرش فضا رو گرفته بود.
وقتی که چشمم به جام عسل افتاد توی دلم لحظه شماری میکردم که کی زمانش برسه و عسل توی دهان عشقم بذارم با انگشت عسلی اون خوشمزه ترین خوردنی دنیا را به کام بکشم.
عاقد وارد شد بیتا و آرزو جلو اومدن تا دو طرف پارچه را بگیرن و سحر زن داداشم هم قند میسابوند، زیاد با سحر جور نبودم و مدام دنبال راهی میگشتم بهش کنایه بزنم.
حیف کیفم کوک بود واِلا یه تیکه میپروندم تا انقدر جلوی فامیل شوهرم خودش رو نگیرد.
گوشم رو تیز کردم تا عاقد خطبه بخونه و چقدر کم صبر بودم.
راستش دلم میخواست همان اولین بار بله رو بگم ولی به مامانم قول داده بودم که آبروریزی نکنم و صبر کنم بار سوم بله بگم ..
توی دلم حال خوبی بود و نسیم عاشقی با هوای تازه توی قلبم جولان میدادن.
له له میزدم برای اینکه با صدای بلند بله بگم:
_عروس خانوم برای بار سوم میگویم آیا بنده وکیلم؟
_با اجازه ی پدر و مادرم بله
همه کل میکشیدند و گروه دف زن شروع کردند.
حاج آقا کیانمهر بابای امیرعلی جلو اومد و بوسه ای به پیشانیم زد و بعد جلوی امیر علی رفت که امیرعلی دستش رو بوسید.
بابام جلو آمد. چشمهاش اشکی بود میدونستم تحمل دیدن عروس شدن دختر کوچولوش رو نداره و از بچگی نگران اومدن روز عروسی من بود دستش رو بوسیدم و آهسته سرم رو بوسید.
دستم رو گرفت و داخل دستهای امیرعلی گذاشت.
چقدر گرم بود چه حس خوبی داشت انگار منبع انرژی توی دستهای امیرعلی بود و هر لحظه تمام تنم رو پر میکرد.
دیده بوسی ها ادامه داشت و دستهای عشقم رو از دستهای من رها کردن.
دلم میخواست زودتر باهاش تنها بشم زودتر یخ آب شدش رو ببینم دلم میخواست با من حرف بزنه ولی تمام جمله هایی که میگفت از دو کلمه بیشتر نمیشد.
**
مراسم تمام شده بود و ما تو خونه ی خودمون بودیم.
مادرم سفارشاتی برای شب اول عروسی به من کرد و رفت.
امیر علی کتش را درآورد و روی مبل لم داد.
حالا دیگه منم ازش خجالت میکشیدم.
جلوش وایستادم نگاهم نکرد انگار کاسه ی صبرم لبریز شده بود چطور منو نمیدید.
من همسرش بودم زن عقدیش، حالا کسی اونجا نبود که نتونه منو به آغوشش بگیره و اولین بوسه رو مهمون گونه هام کنه.
نگاهش کردم و گفتم :
-چیزی شده؟ چرا…
خجالت کشیدم حرفم رو ادامه بدم کنارش نشستم خودش رو جمع کرد ولی نگاهم نکرد.
سخت بود چرا اینطوری برخورد میکرد. بلند شدم و به اتاق رفتم هرچی تلاش کردم زیپ پیراهن وامونده ام باز نمیشد. چندین بار سعی کردم.
یه دفعه فکری به سرم زد و با خودم فکر کردم شاید حکمتیه و به سمت امیر علی رفتم:
_میشه زیپ لباسم رو باز کنین نمیتونم
یه لحظه نگاهم کرد دلم ریخت تمام تنم جون گرفت انگار توی نگاهش شعله های آتیش میدیدم دلم میخواست جلو بیاد و منو توی آغوش پر از مهرش بگیره.
بلند شد و به سمت من اومد.
چرخیدم و چشمام رو بستم هر لحظه دلم پر میکشید تا دستاش شونه هام رو لمس کنه.
لمس دستهای گرمش رو روی مهره های تنم احساس میکردم چقدر لذت بخش بود.. لذتی که هیچوقت تو عمرم حسش نکرده بودم، انگار تمام بدنم منقبض شده بود و حالا رها شده بودن.
یه دفعه عقب کشید.
هوای بغلش ولم نمیکرد، کاش غرورم رو زیر پام له میکردم و خودم بغلش میکردم ولی نمیتونستم.
آروم به سمت در حرکت کردم و با صدای امیرعلی همونجا خشکم زد:
_همتا خوب گوش کن! تمام این بازی ها موقتیه اون کسی که دنبال تویه من نیستم یه نفر دیگه ست پس باید صبر کنی تا این روزا تموم بشه





نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.