قسمت دهم سرگذشت مارال
زنعمو سمتش برگشت:
_یعنی چی «بعداً»؟تو داری این بچه رو میدی دست گرگ!
عمو داد زد:
_کافیه طیبه!تو زیادی احساسی شدی.
احمد با رضایت سر تکون داد و بعد رفت.
در که بسته شد، من هنوز توی بغل مریم بودم. اما برای اولین بار فهمیدم
آدم میتونه وسط خونه، وسط خانواده، کاملاً بیپناه باشه.
و اون شب، یه چیزی توی دلم مُرد که دیگه با هیچی زنده نمیشد
اون شب، خونه بوی خفگی میداد.
دلم نخواست حتی یه ثانیه روبه روی عموم بشینم.
مریم توی اتاق من اومد تا تنها نباشم.
اون هم با این ازدواج مخالف بود اما کی حرف اون رو گوش میکرد؟
دستم رو گرفت و گفت:
_مامان نمیذاره مارال فکرتو درگیر نکنه
اشکهام ریخت و گفتم:
_چطوری وقتی عمو راضیه!
_بابام یه چیزی گفت حالا،مامانم قانعش میکنه.
میدونستم هیچکس روی حرف عمو نمیتونه نه بیاره.
مریم بعد از کمی دلداری خوابش برد. من اما بیدار نشستم. پشتم به دیوار، زانوهام توی بغلم گرفتم.
هر جملهای که عمو گفته بود، توی سرم تکرار میشد.
نزدیکِ سحربود که صدای سرفه اومد. اول فکر کردم خواب میبینم. بعد صدای افتادن چیزی روی زمین اومد.
از جا پریدم.
نگران شدم و از اتاق بیرون رفتم.
درِ اتاق زنعمو نیمهباز بود. چراغ خاموش، اما صداش میاومد.
آروم در زدم:
_زن عمو؟؟؟
آروم جواب داد:
_بیا تو مارال جان!
جلوتر رفتم.
کنار تخت نشسته بود، دستش روی سینهش بود، نفسهاش تند و بریده بود.
عینهو ابر بهار اشک میریخت وحشت کردم:
_زنعمو چی شده؟!
سرش رو بلند کرد. رنگش پریده بود. لبهاش میلرزید. گفت:
_دارم دق میکنم مارال تو مثل دختر خودمی مثل مریمی،آخه من چطور دلم میاد مریم رو بدم به آدمی مثل احمد؟تو هم برام عزیزی،کاش نمیذاشتم احمد بیاد این خونه!
دستش رو گرفتم.



