قسمت ششم سرگذشت مارال
هقهقکنان گفتم:
_شنیدم که به شما گفت اگه راضی نشم منو میدزده!
بدنش یههو سفت شد. دستش محکمتر دور شونهم حلقه شد. با صدایی که میلرزید ولی محکم بود گفت:
_غلط کرده.
سرم رو از روی شونهش بلند کردم. با چشمهای خیس نگاهش کردم.
گفت:
_تا من زندهم، کسی جرأت نداره بهت دست بزنه.تو امانت منی مارال.
اشکهام آرومتر شد. برای اولین بار، یه ذره، خیلی کم، حس امنیت کردم.
سرم رو به سینهش تکیه دادم. گفت:
_تو هنوز بچهای…
من نمیذارم زندگیت اینجوری خراب بشه.
حرفهای زنعمو آرومم نکرد. فقط مثل یه پتوی نازک بود روی بدنی که از سرما میلرزید.
امنیتش کوتاه بود.
شب با ترس خوابیدم.
هر بار که صدایی میاومد، قلبم میریخت. صبح، با سردرد از خواب بیدار شدم. دلدرد داشتم.
نه از مریضی، از فکر و خیالی که برام کابوس شده بود.
مثل هرروز مدرسه رفتم.
اما معلم هرچی میگفت، از گوشم رد میشد.
دفترم سفید موند. دوستم گفت:
_مارال حالت خوبه؟
لبخند زدم.
حتی معلم هم چندبار از من پرسید حالم خوبه؟
خوب نبودم!
اما چی میتونستم بگم؟
زنگ آخر که خورد، کیفم رو محکم گرفتم و از مدرسه بیرون رفتم.
میخواستم زود به خونه برسم خونه ای که فقط یه اتاق خواب داشت که اگه درش رو قفل میکردم کمی امن بود.
وسط راه، صدای بوقی از پشت سرم اومد.
یه بوق کوتاه. بعد یکی دیگه.
بدنم یخ کرد. برنگشتم. قدمهامو تندتر کردم.
کنارم نگه داشت. ماشین آشنا بود.
دلم نخواست سرمو برگردونم، میدونستم کیه.
شیشه پایین اومد. صداش، آروم و آشنا بود: _مارال… سوار شو برسونمت مسیرمون یکیه!
قلبم توی گلومم بود. بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
_نه… ممنون.
دوباره بوق زد. اینبار بلندتر.
_نترس بابا… مگه چی شده؟
ایستادم. برگشتم. با صدایی که میلرزید گفتم:
_گفتم سوار نمیشم.
چشمهاش ریز شد. لبخندش جمع شد. زیر لب گفت:
_لجبازی نکن دختر جون



