قسمت هفتم سرگذشت مارال
یه نفر از اون طرف خیابون نگاهمون کرد و بلند گفت:
_هوی مرتیکه مزاحم دختر مردم شدی؟
سمتش دوید و میخواست دعوا بشه که من فرار کردم.
تا خونه دویدم.
کوچه خلوت بود. زنعمو اغلب خونهی همسایه بود.
کلید رو از توی کیفم در آوردم تا در رو باز کنم که ترمز ماشین پشت سرم اومد.
از ماشین پیاده شد و در رو محکم بست. قبل از اینکه برگردم، صداش رو شنیدم.
_مارال…
دلم فرو ریخت. ایستادم. آروم برگشتم.
سیگار گوشهی لبش بود.
گفت:
_فکر کردی با فرار کردن حل میشه؟من کوه قافم بری دنبالت میام!
گلوی خشکم میسوخت. گفتم:
_برو… من کاری باهات ندارم.
خندید و سمت من قدم برداشت:
_ولی من دارم.
یه قدم عقب رفتم. پشتم خورد به در خونه. کلید از دستم افتاد.
نگاهش افتاد به دستهای لرزونم. گفت:
_دیدی؟ آخرش همینه.یا مال من میشی، یا جوری میشه که نتونی یه نفس راحت بکشی
با صدای بریده گفتم:
_زنعمو نمیذاره…
بلند خندید و گفت:.
_زنعمو؟اون برادرش رو ول نمیکنه به خاطر یه دختر بی کس و کار
هربار اینو میگفت و قلبم رو به درد می آورد.
یه قدم دیگه نزدیک شد.
گفت:
_آخرین باره میگم مارال…
یا خودت میای، یا من میارمت.
اشک توی چشمهام جمع شد و
گفتم:
_من بچهم…
نگاهش سرد شد:
_بچهها زود بزرگ میشن!من عاشقت شدم مارال تا به دستت نیارم ول کن نیستم
چه عشق نفرت انگیزی بود
صدای در حیاط یکی از خونهها اومد. سرش چرخید. فرصت شد.
کیفمو برداشتم و رفتم در خونه ی همسایه تا زن عمو رو صدا بزنم
دستهام میلرزید. پاهام سست شده بود. درِ خونهی همسایه روبا مشت کوبیدم. یهبار. دوبار.
صدام درنمیاومد. انگار گلومم بسته شده بود.
دوباره کوبیدم.
در که باز شد، زنعمو توی چارچوب ظاهر شد. چشمش که به من افتاد، رنگش پرید:
_مارال؟ چی شده؟ چرا رنگت اینطوریه؟



