قسمت نهم سرگذشت مارال
عمو چند ثانیه همونطور ایستاد. دستهاش پشت کمرش قفل شده بود. نگاهش از روی زنعمو رد شد و روی احمد موند.
با صدایی که همیشه وقتی عصبانی میشد، آرومتر از حد معمول میشد گفت:
_چه خبره اینجا احمد؟
احمد پاشد. لباسش رو صاف کرد. یه نگاه کوتاه به من انداخت، بعد با خونسردی گفت:
_هیچی… سوءتفاهمه.
زنعمو جلو اومد. صداش میلرزید اما عقب نکشید:
_سوءتفاهم؟دختر مردم رو توی کوچه تهدید کرده، دنبالش افتاده، میترسونتش!
عمو اخم کرد. نه از حرف احمد، از صدای زنعمو.
گفت:
_طیبه، آرومتر حرف بزن.
زنعمو با ناباوری نگاهش کرد:
_آرومتر؟
این بچه از ترس داره میلرزه، تو میگی آرومتر؟
عمو نفسش رو با حرص بیرون داد. رو به احمد گفت:
_تو چی میگی؟
احمد شونه بالا انداخت:
_گفتم که… من قصد بدی ندارم.دوسش دارم.اومدم حرفمو زدم، همین!قصدمم ازدواجه نه چیز دیگه ای
کلمهی «دوست داشتن» دوباره مثل خنجر توی قلبم فرو رفت.
زنعمو داد زد:
_این بچه چهارده سالشه!
عمو یه قدم جلو اومد. با صدای محکم گفت: _بس کن طیبه.
همهچیز همونجا شکست.
عمو ادامه داد:
_چهارده سال کم نیست.خود ما چند سالمون بود ازدواج کردیم؟
زنعمو خشکش زد:
_داری چی میگی؟
عمو بدون نگاه کردن به من گفت:
_احمد پسر بدی نیست.دستش به دهنش میرسه، مرده، کار میکنه.
احمد لبخند پیروزمندانه ای زد.
زنعمو با صدای خفه گفت:
_مارال دوسش نداره ببین چطور گریه میکنه!
عمو با بیحوصلگی گفت:
_دختره، میترسه.همهی دخترا اولش میترسن.
اونجا بود که بغض گلومم رو خفه کرد. خواستم حرف بزنم. صدام درنیومد.
مریم بغلم رو محکمتر گرفت. زیر گوشم گفت:
_نترس…
زن عمو ادامه داد:
_کاظم این دختر دست منو تو امانته….خودت هم خوب میدونی احمد با این که برادر منه ولی مرد زندگی نیست
عمو رو به احمد گفت:
_فعلاً برو.
بعداً میشینیم درست حسابی حرف میزنیم.



