داستان سریالیداستان

قسمت نهم سرگذشت مارال

قسمت هشتم سرگذشت مارال

عمو چند ثانیه همون‌طور ایستاد. دست‌هاش پشت کمرش قفل شده بود. نگاهش  از روی زن‌عمو رد شد و روی احمد موند.

با صدایی که همیشه وقتی عصبانی می‌شد، آروم‌تر از حد معمول می‌شد گفت:

_چه خبره این‌جا احمد؟

احمد پاشد. لباسش رو صاف کرد. یه نگاه کوتاه به من انداخت، بعد با خونسردی گفت:

_هیچی… سوءتفاهمه.

زن‌عمو جلو اومد. صداش می‌لرزید اما عقب نکشید:

_سوءتفاهم؟دختر مردم رو توی کوچه تهدید کرده، دنبالش افتاده، می‌ترسونتش!

عمو اخم کرد. نه از حرف احمد، از صدای زن‌عمو.

گفت:

_طیبه، آروم‌تر حرف بزن.

زن‌عمو با ناباوری نگاهش کرد:

_آروم‌تر؟

این بچه از ترس داره می‌لرزه، تو می‌گی آروم‌تر؟

عمو نفسش رو با حرص بیرون داد. رو به احمد گفت:

_تو چی می‌گی؟

احمد شونه بالا انداخت:

_گفتم که… من قصد بدی ندارم.دوسش دارم.اومدم حرفمو زدم، همین!قصدمم ازدواجه نه چیز دیگه ای

کلمه‌ی «دوست داشتن» دوباره مثل خنجر توی قلبم فرو رفت.

زن‌عمو داد زد:

_این بچه چهارده سالشه!

عمو یه قدم جلو اومد. با صدای محکم گفت: _بس کن طیبه.

همه‌چیز همون‌جا شکست.

عمو ادامه داد:

_چهارده سال کم نیست.خود ما چند سالمون بود ازدواج کردیم؟

زن‌عمو خشکش زد:

_داری چی می‌گی؟

عمو بدون نگاه کردن به من گفت:

_احمد پسر بدی نیست.دستش به دهنش می‌رسه، مرده، کار می‌کنه.

احمد لبخند پیروزمندانه ای زد.

زن‌عمو با صدای خفه گفت:

_مارال دوسش نداره ببین چطور گریه میکنه!

عمو با بی‌حوصلگی گفت:

_دختره، می‌ترسه.همه‌ی دخترا اولش می‌ترسن.

اون‌جا بود که بغض گلومم رو خفه کرد. خواستم حرف بزنم. صدام درنیومد.

مریم بغلم رو محکم‌تر گرفت. زیر گوشم گفت:

_نترس…

زن عمو ادامه داد:

_کاظم این دختر دست منو تو امانته….خودت هم خوب میدونی احمد با این که برادر منه ولی مرد زندگی نیست

عمو رو به احمد گفت:

_فعلاً برو.

بعداً می‌شینیم درست حسابی حرف می‌زنیم.

مقالات مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا