قسمت پنجم سرگذشت مارال
زنعمو سکوت کرد، انگار تردید داشت.
احمد چند ثانیه مکث کرد و بعد اضافه کرد:
_فکر نمیکنم مزهی دهن خودش هم بد باشه!
همون لحظه،تمام خونم یخ کرد.
دستام به لبهی در چسبیده بود.
هر نفسم سخت بود.
حس کردم دنیا دیگه جای امنی نیست.
روی زمین نشستم.
قلبم طوری میزد که فکر کردم صداش توی همه خونه میپیچه.
بیرون نرفتم و فشاری که روم بود رو تحمل کردم.
میترسیدم با احمد رو به رو بشم.
روی تخت دراز کشیدم اما چند دقیقه ای طول نکشیده بود که تقه ای به در خورد.
ضربان قلبم تند به سینه میکوبید.
قبل از اینکه چیزی بگم، صدای زنعمو اومد:
_مارال جان… منم.
نفسم لرزید. آروم گفتم:
_الان میام
قفل در رو باز کردم.
زن عمو با دیدن من لبخند زد.
سینی توی دستش بود. یه کاسه سوپ، یه تیکه نون. نگاهم که به غذا افتاد، معدهم پیچ خورد.
وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست. روی تخت نشست و خواست من هم کنارش بشینم.
نزدیکش نشستم.
همونقدر نزدیک که گرماش رو حس کنم.
نگاهم نکرد. سینی رو گذاشت زمین و گفت:
_دیدم غذا نخوردی… گفتم شاید حالت بد باشه.
سرم پایین بود. لبهام میلرزید. گفتم:
_میل نداشتم.
چند ثانیه سکوت کرد. بعد آروم گفت:
_مارال…
سرم رو بلند کردم. چشمهاش خسته و نگران بود.
گفت:
_راستش رو به من بگو…
واقعاً با احمد مشکلی نداری عروسی کنی؟
همونجا بغضم ترکید. دیگه نتونستم اشکهام رو نگه دارم. سرم پایین افتاد و اشکهام یکییکی ریخت.
با صدای بریده گفتم:
_دارم… خیلی هم دارم…
دستم رو گرفت.
گرم ومحکم گفت:
_اذیتت که نکرده؟
گریهم شدیدتر شد. گفتم:
_من ازش میترسم…من اصلاً نمیخوام ازدواج کنم…اون… اون…
صدام شکست. زنعمو محکم بغلم کرد.
طوری که انگار میخواست منو از خودم قایم کنه.
گفت:
_حرف بزن، من گوش میکنم.



