داستان سریالیداستان

قسمت هشتم سرگذشت مارال

جواب ندادم. فقط با دست لرزون پشت سرمو نشون دادم.

احمد هنوز همون‌جا ایستاده بود. سیگارش رو انداخت زمین و با کفشش له کرد.

و بعد وارد خونه شد.

زن‌عمو از همسایه خداحافظی کرد و بعد دستم رو گرفت و سمت خونه رفتیم.

در رو بست و گفت:

_بیا بریم تو.

پا‌هام رو زمین کشیده می‌شد. انگار بدنم دیگه مال خودم نبود.

وارد خونه که شدیم، احمد از ما جلوتر بود.

لم داده بود روی مبل. پاهاش رو انداخته بود روی میز. انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش تهدید کرده بود.

زن‌عمو ایستاد وسط پذیرایی. صداش بالا رفت:

_احمد! خجالت نمی‌کشی؟

چرا مزاحم این دختر می‌شی؟دل نداره… نمی‌خواد!

احمد بی‌خیال شونه بالا انداخت:

. _من مزاحم نیستم… عاشقم.

کلمه‌ی «عاشق»

مثل سیلی توی صورتم خورد.

زن‌عمو جلوتر رفت:

_عشق؟این اسمش عشقه که بچه‌ی مردم رو بترسونی؟

احمد صاف نشست.

پاهاش رو پایین آورد.

با حرص گفت:

_من دلم می‌خوادش!از کی تا حالا دلت خواستن شده جرمه؟

زن‌عمو داد زد:

_از وقتی پای زور و تهدید وسطه!

صداها توی سرم می‌پیچید. دست‌هام یخ کرده بود. پا‌هام دیگه منو نگه نمی‌داشت.

مریم سمتم دوید. بی‌هیچی گفت:

_مارال…

بغلم کرد.

سرمو گذاشتم روی شونه‌ش. بدنم می‌لرزید.

احمد با عصبانیت گفت:

_این بازی‌ها رو جمع کنین!من حرفمو زدم.

 

زن‌عمو با صدای لرزون ولی محکم گفت:

_تا من زنده‌م، تو به این دختر نمی‌رسی.فهمیدی؟همون روزی که گفتی میخوام بیام برای کار باید قلم پاتو میشکوندم،نمیدونستم انقدر پستی!

همون لحظه صدای در اومد. عمو وارد شد.

نگاهش بین ما چرخید. بین زن‌عمو، بین احمد، بین منی که تو بغل مریم جمع شده بودم.

با اخم گفت:

_اینجا چه خبره؟صداتون تا اون سر کوچه میاد

هیچ‌کس جواب نداد. سکوت افتاد. سکوتی سنگین‌تر از دعوا.

من فقط سرمو پایین انداختم. قلبم می‌زد. می‌دونستم از این لحظه به بعد

دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نمی‌شه.

قسمت هفتم سرگذشت مارال

مقالات مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا