بلاگ
داستان چهارم به نوشته ریوان
با حرص گفتم:
_یعنی چی "میخوان برگردن به هم"؟ تو چی؟ تو کجای این تصمیمی؟
صدام بلندتر شده بود، اما بغض نمیذاشت قوی باشه.
مادرم!
نه، زنِ...
داستان سوم به نوشته ریوان
با حرص گفتم:
_یعنی چی "میخوان برگردن به هم"؟ تو چی؟ تو کجای این تصمیمی؟
صدام بلندتر شده بود، اما بغض نمیذاشت قوی باشه.
مادرم!
نه،...
داستان دوم به نوشته ریوان
ساعت ۹ شب بود و من مثل هرشب مشغول تمیز کردن و نظافت خونه بودم.
منوچهر هنوز خونه نیومده بود و بچه ها هم مثل همیشه توی سر و کله ی هم میز...
داستان اول به نوشته ریوان
به نام خدا.
من ملیکا هستم.
تازه دبیرستانم رو تموم کرده بودم که پسر همسایه مون که تازه از سفر برگشته بود اومد خواستگاریم.
انقدر خانوا...
معرفی رمانهای محبوب و پرطرفدار
معرفی رمانهای محبوب و پرطرفدار مسیری است که شما بتوانید با دنیای رمان آشنا شوید. به قول گفته ارسطو فیلسوف بزرگ، خواندن داستان نیاکان و...
قسمت نهم عمارت آقا سلیم
با صدای نازکی گفت:
_حالا کجا هست این جایی که میگین؟
_دخترا اسمشو گذاشتن "عمارت آقا سلیم"
ساحل ساکت شد و بعد چند دقیقه معصومانه خوا...
قسمت هشتم عمارت آقا سلیم
_اینا چیه دم به دقیقه میمالی به صورتت
سرش رو پایین انداخت و زیر چشمی بهم نگاه میکرد انگار ازم ترسیده بود نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_...
قسمت هفتم عمارت آقا سلیم
روی صندلی نشسته بود و در و دیوارها رو نگاه میکرد.
غذا سفارش دادم و روبروش نشستم. باید براش توضیح میدام که قراره کجا بریم:
_خب ساحل...
قسمت ششم عمارت آقا سلیم
صادق بازم قانع نشد.
تحمل نداشتم صبر کنم و میترسیدم صادق عجله کنه و دخترشو بفرسته خونه ی رحمان.
رفتم پیش کدخدای ده که منو میشناخت و ...
قسمت پنجم عمارت آقا سلیم
روزی که اومده بودم روستاشون
صادق تو قهوه خونه آروم نشسته بود. داشت التماس میکرد به پیرمرد چاق و سیبیلو زبون نفهم:
_ندارم به مولا تو ...