بلاگ
سرگذشت سلاله پارت پنجم
پارت پنجم
هوا سرد بود، اما بوی آزادی، مثل نسیم داغ دشت توی صورتهامون میکوبید.
هنوز دویست متر دور نشده بودیم که یه صدای بلند از پشت سر...
سرگذشت سلاله پارت چهارم
پارت چهارم
اون شب، وقتی دوباره مست و بیهوش شد، رسول آروم بهم گفت:
ـ من یه موتور دارم.قایمش کردم پشت یکی از دیوارای این خرابه. میتونیم...
سرگذشت سلاله پارت سه
پارت سوم
رسول دوباره پرسید، این بار آرومتر:
ـ اسمت چیه؟ از چی میترسی؟
لبهامو جویدم. انگار صدام تو گلوم گیر کرده بود.
نگاهش فرق داشت....
سرگذشت سلاله پارت دو
پارت دوم
ولی من چشمهامو بستم. خودمو یه گوشه کشیدم.
نزدیکم شد تمام دردهام توی سینه خفه شد و اون جلو تر اومد.
انقدر نزدیک که بوی گند تنش...
سرگذشت سلاله پارت یک
زندگی سلاله
پارت اول
من سلاله هستم.
دختری که توی فقر و بدبختی بزرگ شدم.
هنور ۱۳ساله بودم که پدر معتادم منو فروخت به مردی که همسن خودش ...
قسمت آخر سرگذشت فریبا
دیگه عقل برای من تصمیم نگرفت و من تسلیم احساسم شدم احساسی که باعث شد شرافتم رو از دست بدم.
وقتی همه چی تموم شد به خونه برگشتم.
منتظر ...
قسمت دوم سرگذشت فریبا
تا رسیدم جلوی در خونهاش، دلم شور میزد.
نه از ترس اینکه کار اشتباهی میکنم، از ترس اینکه به اون دختری که قبلتر بودم برنگردم.
در رو ...
قسمت اول سرگذشت فریبا
ترم سوم دانشگاه بودم.
جزو دانشجوهای ممتاز.
نمرههام بالا بود، اساتید تحسینم میکردن، و حتی چند تا از بچهها یادداشتهامو برای خوندن م...
داستان پنجم به نوشته ریوان
من مجید هستم.
یه پسر سرزنده بودم که توی خونه، زیر سایهی پدر و مادرم زندگی میکردم.
زندگی خوبی داشتیم، و مثل تمام زندگیها، توی خونهی ...